بخش ۹ - غزل همام
عبید زاکانیبدیدم چشم مستت رفتم از دست
گوام دایر دلی گویایی هست
دلم خود رفت و میترسم که روزی
به مهرت هم نسی خوش کامم اج دست
بب زندگی این خوش عبارت
لوانت لاوه نج من ذبل و کان بست
دمی بر عاشق خود مهربان شو
کج ای مهروانی کسب اومی کست
اگر روزی ببینم روی خوبت
به جم شهر اندر واسر زبان دست
ز عشقت گر همام از جان برآید
مواجش کان یوان بمرد و وارست
به گوش خاوا کنی پشتش بوینی
به بویت خسته بی جهنامه سرمست
