بخش ۲۰ - وصف بهار
عبید زاکانیسحرگاهی که باد صبحگاهی
ببرد از چهره گردون سیاهی
شفق شنگرف بر مینا پراکند
فلک دردانه بر دریا پراکند
ز مشرق شاه خاور تیغ برداشت
سپاه زنگبار اقلیم بگذاشت
کلاه از فرق فرقد در ربودند
نطاق از برج جوزا برگشودند
دم جانبخش باد نوبهاری
جهان میکرد پر مشگ تتاری
سمن گویی گریبان باز میکرد
صبا بر غنچه هردم ناز میکرد
عذار گل به آب ژاله می شست
به اشک ابر روی لاله می شست
بنفشه جعد مشکین شانه میزد
چکاوک نعره مستانه میزد
نسیم از جیب و دامان مشکریزان
چو مستان هردمی افتان و خیزان
