رباعی شمارهٔ ۱
هرکس که سر زلف تو آورد بدست از غالیه فارغ شد و از مشگ برست عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ داند که میان این و آن فرقی هست
۵۱ شعر از عبید زاکانی
هرکس که سر زلف تو آورد بدست از غالیه فارغ شد و از مشگ برست عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ داند که میان این و آن فرقی هست
گل کز رخ او خجل فرو می ماند چیزیش بدان غالیه بو می ماند ماه شب چهارده چو بر می آید او نیست ولی نیک بدو می ماند
این شمع که شب در انجمن می خندد ماند بگلی که در چمن می خندد هر شب که به بالین من آید تا روز میسوزد و بر گریه من می خندد
هر چند بهشت صد کرامت دارد مرغ و می و حور سرو قامت دارد ساقی بده این باده گلرنگ به نقد کان نسیه او سر به قیامت دارد
تا یار برفت صبر از من برمید وز هر مژه ام هزار خونابه چکید گویی نتوانم که ببینم بازش تا کور شود هر آنکه نتواند دید