شمارهٔ ۱
من گفت نیارم که تو ماهی صنما روشن به تو گشت ماه و ماهی صنما من شاه جهان مرا تو شاهی صنما فرمانت روا به هر چه خواهی صنما
۷۷ شعر از عنصری بلخی
من گفت نیارم که تو ماهی صنما روشن به تو گشت ماه و ماهی صنما من شاه جهان مرا تو شاهی صنما فرمانت روا به هر چه خواهی صنما
کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است روز طرب و نشاط و می خواستن است کآراستن سرو ز پیراستن است
آن زلف که او به بوی مرزنگوش است گه بر جبه است و گه به زیر گوش است زین باز عجب تر آن لب خاموش است زو شهر و جهان به بانگ نوشانوش است
معشوقه خانگی به کاری ناید کاو دل ببرد رخ به کسی ننماید معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان آید و کوبان آید
جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد نقاش چو نقش تو نیاراید به دیدار تو باز دل گروگان گیرد