شمارهٔ ۵۳
ای تیره شده آب بجوی تو ز تو وز خوی تو بر نخورد روی تو ز تو عشاق زمانه را فراغت داده است روی تو ز دیگران و خوی تو ز تو
۷۷ شعر از عنصری بلخی
ای تیره شده آب بجوی تو ز تو وز خوی تو بر نخورد روی تو ز تو عشاق زمانه را فراغت داده است روی تو ز دیگران و خوی تو ز تو
وز دست همی در گذرد کارم ازو آن دل که بدست بت گرفتارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نه که هزار درد دل دارم ازو
با روز رخ تو گرچه ای دوست چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست آن ماه شبهای فراق تو مرا روز سیاه
آیا که مرا تو دستگیری یا نه فریاد رسی باین اسیری یا نه گفتی که ترا ببندگی بپذیرم خدمت کردم گر بپذیری یا نه
چون مهره بروی تخته نردیم همه گاهی جمعیم و گاه فردیم همه سرگشتۀ چرخ لاجوردیم همه تا درنگرید درنوردیم همه