شمارهٔ ۱۳۴
عنصری بلخیگل سوری بماه اندر شکفته
بر او بر کژدم جراره خفته
دو لب چون دانۀ نارست لیکن
بنوک سوزن اندیشه سفته
نکورویی که از فردوس حورا
برو خوبی فرستاده است سفته
شب تار آشکارا گشته دایم
بزیرش روز رخشنده نهفته
بآیین صورتی کاندر جهان کس
نظیر او ندیده ست و نگفته
چو گل گویی شکفته عارضینش
وز او زلفین مشکین گرد رفته
