شمارهٔ ۵۳ - تجدید مطلع
زهی وفای تو همسایه پشیمانی نگاه گرم تو تکلیف نامسلمانی متاع حسن تو سرمایه تهیدستی خیال زلف تو مجموعه پریشانی لب تو جرعه ده باده دل آشوبی غم تو شانه کش طره تن آسانی گل کرشمه بخندد چ
۶۲ شعر از عرفی شیرازی
زهی وفای تو همسایه پشیمانی نگاه گرم تو تکلیف نامسلمانی متاع حسن تو سرمایه تهیدستی خیال زلف تو مجموعه پریشانی لب تو جرعه ده باده دل آشوبی غم تو شانه کش طره تن آسانی گل کرشمه بخندد چ
ای دل راهزن که از عرشم به حضیض ثری فرستادی ای ستم دوست کز در خلدم به مضیق بلا فرستادی ای غلط سیر کز ره قدسم به مسیر فنا فرستادی ای عروسی که بهر جلوه خویش بدو عالم مرا فرستادی گوش ک
ز خود گر دیده بر بندی برآنم کام جان بینی همان کز اشتیاق دیدنش زاری همان بینی کسی کز ملک معنی در رسد خود را بوی بنمای که گر مس وا نمایی کیمیا را ارمغان بینی زر ناتص عیارت پیش از آن
بخوان خود درآ تا قبله روحانیان بینی بین در آینه تا آتش صد خانمان بینی بدیدار تو دلشادند دایم دوستان تو ترا هم شادمان خواهم چو روی دوستان بینی هلاکم می کند گردون و غمگین بینمت آری ت
بود درکتم عدم بکر طبیعت را جای که خرد بر سرش استاده همی گفت برآی چند در پرده نشیند خلف دوده کون محرمی نیست مگر هم تو شوی پرده گشای نه ترا عقد زفاف است در این پرده ضرور نه مرا صبر و