بدانید رحمکم الله که پیران این طایفه بنا کردند قاعدۀ کارهای خویش بر اصلهای درست اندر توحید و نیتهای خویش نگاهداشتند از بدعت و آنچه سلف را بر آن یافتند برین گرفتند و آنچه اهل سنت بر آن بودند بر آن بیستادند از توحیدی کی اندر وی تشبیه و تعطیل نه و بشناختند آنچه حق قدیم بود و بدرست بدانستند آنچه صفت موجود بود از صفت عدم و از بهر این گفت سید این طریقت جنید رحمه الله که توحید آنست که جدا باز کنی قدیم را از محدث و محکم کردند اصل نیتهای خویش بدلیلهای آشکارا و قوی چنانکه گفت ابومحمد جریری که هرکه بر علم توحید نرسد بگوایی از گوایان او قدم وی بخزد و اندر هلاک افتد و مراد بدین آنست که هرکه ایمان بتقلید دارد و حقیقت طلب نکند و دلایل توحید نجوید از راه نجاة بیفتد و هرکه لفظ ایشان نگاه کند واندر نگرد اندر جمله و پراکندۀ سخن ایشان بیابد آنچه اعتماد کند بر آن و یقین بداند که ایشانرا اندر حاصل کردن توحید و حقیقت آن تقصیر نکرده اند
و ما یاد کنیم اندرین فصل از پراکنده سخن های ایشان آنچه تعلق دارد بمسایل اصول پس یاد کنیم بر ترتیب آن آنچه در خورد و از آن محتاج بود از او اندر اعتقادها بر روی کوتاهی إن شاء الله تعالی
از شیخ ابوعبدالرحمن محمدبن الحسین السلمی رحمه الله شنیدم که گفت از عبدالله بن موسی السلامی شنیدم گفت از شبلی شنیدم گفت حدیکی که او معروفست بیش از حدود و حروف و این سخنی است اطلاق او و هم خطا دارد از بهر آنک قدیم سبحانه ذات او را حد نشاید و سخن او را حرف نبود
رویم را پرسیدند کی نخست فریضه که خداوند عزوجل فریضه کرد بر خلق چیست گفت شناختن از بهر آنک گفت وما خلقت الجن والإنس إ لا لیعبدون ابن عباس گوید رضی الله عنه لیعرفون ای که تا بشناسند مرا
جنید گوید رحمه الله اول چیزیکه بنده محتاج است بدان شناخت آفریده است آفریدگار خویش را و آنک بداند محدث را احداث چون بوده است و صفت آفریننده از صفت آفریده بداند و صفت قدیم ازان محدث جدا باز کند و بداند که طاعت آفریدگار بر وی واجب است و هرکه این نشناسد نداند کی بپادشاهی که اولی تر است
ابو طیب مراغی همی گوید خرد را دلیلها است و حکمت را اشارة و معرفت گواه است عقل راه نماید و حکمت اشارة کند و معرفت گواهی دهد کی عبادت صافی نیاید الا از توحید صافی
جنید را پرسیدند از توحید گفت آن بود که بنده یگانه گردد بحقیقت یگانگی خداوند خویش بکمال احدیت کی یکی است که ز کس نزاد و کس از وی نزاد و چون این بدانست نفی کرد أضداد و أنداد را و مانندگی و چگونگی صورت و مثال و آنچه بر وی روا نیست لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر
ابوبکر زاهد آبادی را پرسیدند از معرفت گفت معرفت نامی است و معنی او یافتن تعظیم است اندر دل کی ترا از تشبیه و تعطیل باز دارد
ابوالحسن بوشنجه گوید توحید آن بود کی بداند که مانندۀ هیچ ذات نیست و او را صفاتست
حسین بن منصور گوید حدث همه چیزها را لازم دان زیرا که قدیمی اوراست
استاد امام مصنف کتاب گوید رحمه الله که هرچه بجسم بدانی او را عرض بود و هرچه وقت او را تألیف کند وقت او را پراکنده کند و هرچه وهم را بر روی ظفر باشد صورة را بدو راه بود و هرکی او را محل بود کجایی او را اندر یابد و هرکه او را جنس بود چگونگی را بدو گذر بود حق سبحانه و تعالی فوق را بدو راه نه و منزهست کی او را تحت بود و حد را بدو راه نه و عند گفتن جایز نه وخلف و امام صورة نبندد و قبل محالست و بعد گفتن محدود بود و کل او را جمع نکند و کان او را یگانه نکند این همه صفات آفریده است و صفت او را صفت نه و فعل او را علت نه و بودن او را غایت نه از احوال و صفات خلق منزه است اندر آفریدنش مزاج نه و فعلش علاج نه جدا باز شد از خلق بقدیمی چنانک خلق ازو جداست بمحدثی و اگر گویی کی بود بودن او سابق است و اگر گویی هوهاوواو آفریده است و اگر گویی کجا است وجود او ویران کنندۀ مکان است و حروف آیات او است وجود او اثبات او است و شناخت او توحید اوست و توحید او جدا باز کردن است او را از خلق او که هرچه صورت بندد اندر وهم بخلاف آنست حد چون توان کرد او را بدان چیزی که ازو فرا دیدار آمد و باز او گردد نه چشم بدو نگرسته و نه ظنها اندرو رسیده نزدیکی او کرامت او بود و دوری او خوار بکردن او بود علو او نه بافراشتگی است و مجی ء او نه بحرکت است اول و آخرست و ظاهر و باطن و قریب و بعید آنک چنو کس نیست شنوا و بیناست
یوسف بن الحسین گوید کسی پیش ذوالنون مصری بیستاد و گفت مرا خبر گوی از توحید تا چیست گفت آنست که بدانی که قدرت خدایرا اندر چیزها مزاج نیست و صنع او چیزها را بعلاج نیست و علت همه چیزها صنع اوست و صنع او را علت نیست و هرچه اندر دل تو صورة بندد خدای عزوجل بخلاف آنست
جنید گوید کی توحید آنست که بدانی و اقرار دهی که خداوند سبحانه و تعالی فرد است بازلیت خویش و او را ثانی نیست و هیچ چیز آنک او کند نتواند کرد
ابوعبدالله خفیف گوید ایمان باورداشتن است به دل بدانچه حق او را بیاگاهانداز غیبها
ابوالعباس سیاری گوید عطاء او بر دو گونه باشد کرامت بود و استدراج بود هرچه با تو بگذارد کرامت بود و هرچه زایل کند استدراج بود بگو که من مومنم ان شاءالله وابوالعباس پیر زمانۀ خویش بود از استاد ابوعلی دقاق شنیدم رحمة الله علیه کی گفت ابوالعباس سیاری را مغمزی همی کردند گفت پایی همی مالی که هرگز اندر معصیت گامی فرا نرفت
ابوبکر واسطی گوید هرکه گوید من مومنم حقا او را گویند حقیقت اشاره کند باشرافی یا اطلاعی واحاطتی و او پیر زمانۀ خویش بود از استاد ابوعلی دقاق شنیدم کی گفت ابوالعباس سیاری را پرسید گفت هرکه از وی باز ماند دعوی وی باطل بود در وی و مرادش آن بود کی اهل سنت گویند مؤمن حقا آن بود کی حکم توان کرد ویرا ببهشت هرکه سرانجام حکم او نداند حکم کردن کی مؤمنم حقا باطل بود
سهل بن عبدالله گوید مؤمنان بخداوند خویش نگران باشند بچشم سر و احاطت و ادراک نبود
ابوالحسین نوری گوید حق سبحانه و تعالی اندر هیچ دل آن شوق نیافت که اندر دل محمد علیه الصلاة والسلام لاجرم او را گرامی بکرد بمعراج و تعجیل رؤیت و خطاب
ابوعثمان مغربی روزی فرا خادم محمد محبوب گفت یا محمد اگر کسی ترا گوید معبود تو کجاست چه گویی گفت گویم بر آن حالست که اندر ازل بود گفت اگر گوید اندر ازل کجا بود چه گویی گفت گویم بدان حال که اکنون است یعنی کی اندر ازل او بود و مکان نه اکنون نیز بمکان حاجت نه گفت از من بپسندید و بپراهن برکشید و بمن داد و از استاد ابوبکر فورک شنیدم رحمه الله گفت که از ابوعثمان مغربی شنیدم که اعتقاد من جهت بود یعنی که جهت بر حق سبحانه و تعالی جایز بود چون ببغداد آمدم آن از دلم بشد نامه نبشتم بمکه باصحابنا که من به نوی مسلمان شدم
و هم ابوعثمان مغربی را پرسیدند از خلق گفت قالبها است احکام قدرت بر ایشان همی رود
واسطی گوید چون ارواح و اجساد بخدای قایم شدند و بدو پیدا آمدند نه بذات خویش همچنین خطرات و حرکات بدو قایم اند نه بذات خویش از بهر آنک خطرات و حرکات فروع ارواح و اجسادند و پیدا گشت بدین سخن که کسب بنده خدای آفریند و همچنانک جواهر را جز خدای نیافریند جزو کس اعراض نتواند آفرید
و از ابوسعید خراز همی آید کی گفت هر که پندارد کی بجهد به مراد رسد آن کس متمنی باشد و هرکی پندارد کی بی جهد بیابد رنجور باشد
واسطی گوید قسمتها کردست و صفتهاست پیدا کرده چون قسمت کرده شد بسعی و حرکت چون توان یافت
واسطی را پرسیدند از کفر بخدای گفت کفر و ایمان و دنیا و آخرت از خدای است و با خدای است و بخداست و خدای راست ابتداش با خدای است و انتهاش باز او است و فنا و بقا بخدای است و ملک او است و آفریدۀ او است
جنید را پرسیدند از توحید گفت یقین است پس سایل گفت پیدا کن تا چون بود گفت آنک بشناسی کی حرکات خلق و سکون ایشان فعل خدای است تنها کس را بازو شرکت نیست چون اینجا بجای آوردی شرط توحید بجای آوردی
از ذاالنون مصری همی آید کی کسی نزدیک وی آمد که مرا دعا کن گفت اگر ترا قوی کرده اند اندر عالم غیب بصدق توحید بس دعای مستجاب کی ترا برفته است اندر سبقت و اگر بخلاف این است فریاد غرقه شده را چون رهاند
واسطی گوید فرعون دعوی خدایی کرد آشکارا و گفت أنا ربکم الاعلی و معتزله پنهان دعوی خدایی کردند و گفتند ما هرچه خواهیم توانیم کرد
ابوالحسین نوری گوید خاطری که اشارة کند بخدای واندرو تشبیه را راه نبود آن توحید است
ابوعلی رودباری را رحمه الله پرسیدند از توحید گفت استقامت دل است به اثبات مفارقت تعطیل و انکار تشبیه و توحید اندر این یک کلمه است و آن آنست کی هرچه اندر وهم تو صورت بندد و بفکرت تو بگذرد دانی که حق سبحانه و تعالی خلاف آنست دلیل قول خدای لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر
ابوالقاسم نصر آبادی گوید رحمه الله بهشت باقیست به باقی داشتن حق سبحانه و تعالی او را و ذکر او ترا و رحمتش و دوستی او ترا باقی است به بقاء حق بسیار فرق بود میان انک او را بدارنده حاجت بود و میان آنکه از اغیار بی نیاز بود و آنچه شیخ ابوالقاسم نصرآبادی گفت غایت تحقیق است و اهل حق گفته اند صفات ذات قدیم سبحانه باقی اند به بقاء او پیدا شد باین مسیله که آنچه باقی بود به بقاء خلاف آنست کی مخالفان بحق گفتند
و هم نصر آبادی گوید کی تو مترددی میان صفات فعل و صفات ذات و هر دو صفت وی است بر حقیقت چون ترا اندر مقام تفرقه دارد پیوسته کرد ترا بصفات فعل خویش و چون ترا بمقام جمع رساند بصفات ذات رسانیده و این ابوالقاسم نصرابادی پیر وقت بود و از استاد امام ابواسحق اسفراینی شنیدم رحمه الله گفت چون از بغداد باز آمدم اندر جامع نیسابور درس میکردم اندر مسیلۀ روح و شرح همی کردم که روح آفریده است ابوالقاسم نصرابادی نشسته بود دورتر و گوش با سخن من همی داشت پس از آن بمن بگذشت اندکی بیستاد و محمد فرا را گفت گواه باش کی من بردست این مرد مسلمان شدم و اشارة بمن کرد
جنید گوید رحمه الله که پیوسته کی گردد آنکه او را مانند و همتا نیست با آنکه او را مانند و همتا است و این ظنی سخت عجب است و این چون تواند کسی مگر بلطف لطیف از آنجا که ادراک روا نیست و وهم را راه نیست و احاطت منفی است از وی مگر اشارة یقین و تحقیق ایمان
یحیی بن معاذالرازی را گفتند ما را خبر ده از خدا گفت یک خدایست گفتند چگونه است گفت ملکی قادر گفتند کجا است گفت بر راه سایل گفت ازین نپرسیدم ترا گفت هرچه غیرازین بود صفت آفریده باشد و صفت او این است که ترا گفتم
ابوعلی رودباری گوید رحمه الله هرچه وهم گوید چنین است عقل دلیل فرا نماید کی بخلاف آنست
ابن شاهین جنید را پرسید از معنی مع گفت بردو معنی بود مع الانبیاء بالنصرة والکلاءة یاری بود و نگاه داشت چنانک گفت إننی معکما أسمع و أری و مع عام را بمعنی علم و احاطت چنانک گفت ما یکون من نجوی ثلثة إ لاهو رابعهم ابن شاهین گفت چون تویی شاید چنین سخن را
ذاالنون مصری را پرسیدند هم از قول خدای عزوجل الرحمن علی العرش استوی گفت ذات خویش اثبات کرد و مکان را نفی کرد و وی موجود است بذات خود و چیزها موجوداند بحکم او چنانکه خواست
شبلی را پرسیدند هم ازین آیة گفت رحمن همیشه بود و عرش محدث است و عرش مستوی گشت بخواست رحمن
جعفربن نصیر را هم ازین آیه پرسیدند گفت علم او بهمه چیزها راستست علمش بیک چیز بیش نیست زانک بدیگر جعفر صادق گفت رضی الله عنه هرکه گوید خدا در چیزی است یا بر چیزی مشرک بود که اگر بر چیزی بود آن چیز وی را برگرفته بودی و اگر اندر چیزی بودی که از آن چیز بودی نقص بودی و اگر از چیزی بودی نشان آفریدگان بودی جعفر صادق گوید علیه السلام اندر قول او ثم دنا فتدلی هرکه چنان داند کی این دنو بنفس بود مسافت آنجا اثبات کرد تدلی آن بود که نزدیک گردیده بود بانواع معرفت ها نزدیکی و دوری بر وی صورت نبندد
بخط استاد ابوعلی رحمه الله دیدم که صوفیی را گفتند کو خدای گفت دور بادیا باعین این طلب می کنی
خراز گویدحقیقت قرب پاکی دلست از همه چیزها و آرام دل با خدای عزوجل
ابراهیم خواص گوید مردی را دیدم که او را صرع رنجه میداشت بانگ نماز اندر گوش وی همی گفتم دیوی از اندرون وی آواز دادکی دست بدار تا این را بکشم که او قرآنرا مخلوق گوید
ابن عطاء گوید چون خدای حروف را بیافرید او را پنهان داشت چون آدم را بیافرید این سر در وی نهاد و هیچکس را از فرشتگان از آن سر خبر نداد آن سر بر زبان آدم برفت از هرگونه و لغت های گوناگون او را خدای عزوجل صورتها آفرید آشکارا شد بقول ابن عطاء که حروف مخلوق است جنید گوید اندر جواب مسایلی که او را همی رفت که حق یگانه است بعلم غیب دانست آنچه بود و آنچه خواست بود و آنچه نخواست بود و اگر بودی چگونه بودی
ابن منصور گوید هر که توحید بحقیقت بشناخت لم و کیف از او بیفتاد
جنید گوید شریفترین و برترین مجلس ها نشستن بود بفکرت اندر میدان توحید
واسطی گوید کی خدای عزوجل هیچ چیز نیافرید گرامی تراز روح بدید کرد که روح آفریده است و مصنف این کتاب استاد امام رحمه الله گوید اندرین حکایت ها دلیلست کی اعتقاد پیران متصوفه موافق بوده است باقول اهل حق اندر مسایل اصول و بدین قدر بسنده کردیم تا آنچه اختیار است از حد اختصار بیرون شده نیاید
باب اول - در بیان اعتقاد این طایفه در مسائل اصول - ابوعلی حسن بن احمد عثمانی | ناهید