بوذر رضی الله عنه گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت از نیکویی مسلمانی مرد دست بداشتن است از آنچه او را بکار نیاید
و ورع آنست کی از شبهت ها دست بدارد همچنانک ابراهیم ادهم گفت که ورع دست بداشتن همه شبهت هاست و دست بداشتن آنچه ترا بکار نیاید و آن ترک زیادتها بود
ابوبکر صدیق رضی الله عنه گفت ما هفتاد گونه حلال دست بداشته ایم از بیم آنک در حرام افتیم
و پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت ابوهریره را با ورع باش تا عابدترین مردمان باشی
جنید گوید از سری شنیدم که اهل ورع چهار تن بودند در وقت خویش حذیفة المرعشی و یوسف اسباط و ابراهیم بن ادهم و سلیمان خواص اندر ورع نگاه کردند چون کار بریشان تنگ شد بآن آمدند که از هر چیز باندکی قناعت کردند
شبلی گوید ورع آنست کی از همه چیزها بپرهیزی بجز خدای
اسحق بن خلف گوید ورع اندر سخن صعب تر از آنک اندر زر و سیم و زهد اندر ریاست صعب تر از آنک اندر زر و سیم زیرا که تو آنرا بذل میکنی اندر طلب ریاست
ابوسلیمان دارانی گوید ورع اول زهد است چنانک قناعت طرفی است از رضا
ابوعثمان گوید ثمرۀ ورع سبکی شمار بود
یحیی بن معاذ گوید ورع ایستادن بود بر حد علم بی تأویل
ابوعبدالله جلا گوید کسی دانم که سی سالست تا بمکه است و آنجا مقام کرد و آب زمزم نخورد مگر آنک به دلو و رسن خویش برکشید و هیچ از آنچه از مصر آوردند نخورد
علی بن موسی التاهرتی گوید پشیزی از عبدالله بن مروان بیفتاد اندر چاهی پلید مردی بکرا بگرفت بسیزده دینار تا از آن چاه برآورد با او گفتند در این چه معنی بود گفت نام خدای برآن نبشته بود
یحیی بن معاذ گوید ورع بر دو گونه بود ورعی بود بر ظاهر کی بنه جنبد مگر بخدای ورعی بود در باطن و آن آن بود که اندر دلت جز خدای اندر نیاید
گفته اند هر که اندر ورع دقیقه نگاه ندارد بعطای بزرگ اندر نرسد و گفته اند هرکی اندر دین خرده نبیند خطر وی بزرگ نبود روز قیامت
ابن جلا گوید هر که تقوی با درویشی وی صحبت نکند حرام محض خورد
یونس بن عبید گوید ورع بیرون آمدنست از همه شبهت ها و بهر طرفة العینی با خویش شمار کردن
سفیان ثوری گوید هیچ چیز ندیدم آسان تر از ورع هرچه نفس آرزو کند دست بدارد
معروف کرخی گوید زبان از مدح نگه دارید چنانک از ذم نگه دارید
بشربن الحرث گوید سخترین کارها سه چیز است بوقت دست تنگی سخاوت کردن و ورع اندر خلوت و سخن حق گفتن پیش کسی که ازو ترسی و امید داری خواهر بشر حافی بنزدیک احمدبن حنبل آمد و گفت ما بر بامها دوک ریسیم شعاع مشعلۀ طاهریان بر ما افتد بروشنایی آن دوک ریسیم روا بود یا نه احمد حنبل گفت تو کیی یا زن گفت خواهر بشر حافی گفت ورع صادق از خاندان شما بیرون آید دوک مریس اندر آن روشنایی
علی العطار گوید ببصره بگذشتم جایی چند پیر دیدم نشسته و کودکان گرد ایشان اندر بازی میکردند من گفتم ای کودکان ازین پیران شرم ندارید کودکی گفت این پیران را ورع ضعیفست هیبتشان برخاستست
مالک دینار چهل سال ببصره بود و هرگز خرما و رطب نخورد تا بمرد و چون وقت رطب بشدی گفتی یا اهل بصره این شکم هیچ نقصان نیست اندر وی واندر شما هیچ چیز زیادت نیست
ابراهیم ادهم را گفتند ازین آب زمزم نخوری گفت اگر مرا دلوی بودی خوردمی
از استاد ابوعلی دقاق شنیدم که گفت حارث محاسبی چون دست فرا طعام کردی اگر نه از حلال بودی رگی بر سرانگشت وی بجستی دانستی که حلال نیست نخوردی
بشر حافی را بدعوتی خواندند طعام پیش او نهادند خواست که دست فراز کند دست وی فرمان نبرد باری چند چنان کرد مردی که آن عادت او دانست گفت دست وی فرا طعامی که اندر وی شبهت بود نرسد و فرمان نبرد بی نیاز بود صاحب این دعوت از خواندن او شرم داشت
سهل بن عبدالله را پرسیدند از حلال گفت آنک در خدای عاصی نشود بدو
و سهل گوید حلال صافی آن بود که اندر وی خدایرا فراموش نکند
حسن بصری اندر مکه شد غلامی را دید از فرزندان علی بن ابی طالب کرم الله وجهه پشت با کعبه گذاشته مردمانرا پند همی داد حسن بایستاد پرسید که صلاح دین چیست گفت ورع گفت آفت دین چیست گفت طمع حسن عجب بماند از وی
حسن گوید مثقال ذره از ورع بهتر از آنک هزار مثقال روزه و نماز خداوند تعالی بموسی علیه السلام وحی فرستاد که هیچکس بمن تقرب نکند بچیزی چنانک بورع
ابوهریره گوید هم نشینان خدای فردا اهل ورع و زهد خواهند بود
سهل بن عبدالله گوید هر که ورع با وی صحبت نکند اگر سر پیل بخورد سیر نشود
و گویند پارۀ مشک بردند بنزدیک عمربن عبدالعزیز از غنیمتی بینی فرا گرفت گفت منفعت این به بوی است و من کراهیت دارم که تنها بوی آن بشنوم همه مسلمانان در بوی این شریک اند
ابوعثمان حیری را پرسیدند از ورع گفت ابوصالح نزدیک دوستی بود بوقت نزع آن مرد چون بمرد ابوصالح چراغ فرونشاند او را پرسیدند گفت تا اکنون روغن از آن وی بود اکنون از آن وارثان است روغن دیگر طلب کنید جز ازین
کهمس گوید گناهی کرده ام چهل سالست تا بدان میگریم برادری بزیارت من آمد او را ماهی خریدم پارۀ گل از دیوار همسایه باز کردم تا دست بشوید و ازو حلالی نخواستم
مردی نامۀ نوشت اندر سرایی که بکرا گرفته بود خواست که خاک بر آن نامه کند از دیوار آن خانه گفت خانه بکرا گرفته ام نشاید پس گفت این را خطری نباشد خاک بر آن نامه کرد هاتفی آواز داد آنک این خاک را سبک داشت فردا بداند چون باوی شمار کند احمد حنبل سطلی گرو کرد بدکان بقالی بمکه چون خواست که باز ستاند بقال دو سطل بیاورد گفت هر کدام که آن تست بردار احمد گفت مشکل شد بر من سطل ترا و سیم ترا بقال گفت سطل تو اینست ترا می آزمودم گفت نخواهم سطل بگذاشت
عبدالله مبارک جایی میرفت وقت نماز اندر آمد از ستور فرود آمد تا نماز کند ستور اندر غله شد و آن دیهی سلطانی بود عبدالله مبارک آن ستور بگذاشت و اندر ملک خویش نگذاشت و قیمت آن بسیار بود
و هم عبدالله مبارک راست که از مرو باز شام شد بسبب قلمی که فرا خواسته بود و با خداوند نداده بود
ابراهیم النخعی ستوری با چارت فرا ستد تازیانه از دست وی بیفتاد فرود آمد و ستور ببست و بازگشت و تازیانه بستد گفتند اگر بستور بازگشتی گفت من بکرا از آن سو شده ام نه از این سو دیگر
ابوبکر دقاق گوید از تیه بنی اسراییل مانده بودم پانزده روز چون بکنار آمدم یکی از لشکریان پیش من آمد و شربتی آب بمن داد اثر آن سی سال بر دلم بماند
رابعه راست گویند بروشنایی چراغ سلطانی پیراهن وی که دریده بود باز دوخت دل وی بسته شد بروزگاری دراز باز یاد آمد سبب آن پیراهن بدرید آن جایگاه که دوخته بود دلش گشاده شد
سفیان ثوری را بخواب دیدند که دو پر داشتی اندر بهشت ازین درخت بدان درخت همی پریدی گفتند این بچه یافتی گفت بورع بورع
حسان بن ابی سنان نزدیک اصحاب حسن بایستاد گفت بر شما چه سخت تر است گفتند ورع گفت بر من هیچ چیز آسانتر از آن نیست گفتند چونست گفت چهل سالست که از جوی شما آب سیر نخورده ام و چهل سالست حسان پهلو بر زمین ننهاده بود بخواب و گوشت فربه نخورده بود و آب سیر نخورد چون فرمان یافت ویرا بخواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد گفت نیکست کار من ولیکن از بهشت مرا بازداشته اند بسبب سوزنی که فراخواستم و با خداوند ندادم
عبدالواحدرا غلامی بود او را چندین سال خدمت کرده بود و چهل سال عبادت کرده اندر ابتداء کار کیالی کرد چون فرمان یافت او را بخواب دیدند گفت خدای با تو چه کرد گفت خیرست ولیکن از بهشت محبوسم که چهل سال قفیز از غبار پیمانه بر من بیرون آورده اند
عیسی علیه السلام بگورستانی بگذشت مردی از آن گورستانیان آواز داد خدای ویرا زنده کرد گفت تو کیی گفت حمالی بودم بارهای مردمان برگرفتمی روزی پشتۀ هیزم از آن کسی برگرفتم خلالی از آن باز کردم تا بمرده ام مرا بدان مطالبت همی کنند
روزی ابوسعید خراز اندر ورع سخن همی گفت عباس بن المهتدی بدو بگذشت گفت یا با سعید شرم نداری کی اندر زیر بنای ابودوانیق نشینی و از حوض زبیده آب خوری و اندر ورع سخن گویی
باب هشتم - در ورع - ابوعلی حسن بن احمد عثمانی | ناهید