قال الله تعالی والذین یؤمنون بما انزل الیک وما انزل من قبلک و بالآخرة هم یوقنون
سلیمان از خیثمه روایت کند از عبدالله مسعود که پیغمبر صلی الله علیه وسلم گفت نگر رضاء مردمان نجویی بخشم خدای و نگر شکر نکنی کسی را بر فضل خدای عزوجل و نگر کسی را نکوهش نکنی بر آنچه خدای ترا ننهاده باشد که روزی خدای عزوجل بحرص حریصان زیادت نشود و بکراهیت کس رد نشود خداوند تعالی بعدل خویش راحت اندر رضا و یقین نهاد و اندوه و اندیشه اندر شک و خشم
ابوعبدالله انطاکی گوید اندکی یقین چون بدل رسد دلرا پر از نور کند و شکها از دل ببرد و دلرا پر از شکر گرداند و خوف از خدای تعالی عزوعلا
بوجعفر حداد گوید ابوتراب نخشبی مرا دید اندر بادیه بر سر حوضی نشسته بودم و شازده روز بود تا چیزی نخورده بودم مرا گفت ترا چه نشانده است گفتم میان علم و یقین بمانده ام انتظار میکشم تا چه غلبه کند اگر غلبه علم را باشد آب خورم و اگر غلبه یقین را باشد بگذرم گفت زود بود که ترا کاری پیدا آید
ابوعثمان حیری را گوید یقین آن بود که اندوه فردا نخوری
سهل عبدالله گوید که یقین از زیادت ایمان بود و از تحقیق آن در دل
باب بیست و دوم - در یقین - ابوعلی حسن بن احمد عثمانی | ناهید
و هم او گوید که یقین شاخی است از ایمان فروتر از تصدیق
بعضی گویند از پیران یقین علمی بود از حق سبحانه وتعالی که در دل پیدا شود
استاد امام قدس سره گوید این لفظ اشارتست بدان که یقین مکتسب نیست
و سهل گوید ابتداء یقین مکاشفه بود و از بهر این گفته اند بزرگان لوکشف الغطاء ما ازددت یقینا و پس ازان معاینت و مشاهدت
ابوعبدالله خفیف گوید یقین بینا شدن سر بود باحکام غیبت
ابوبکر طاهر گوید که علم آن بود که شک بردارد و یقین آن بود که در وی شک نبود
استاد امام گوید رحمه الله بدین اشارت بعلم کسبی کند و در یقین آنچه بر بدیهه در دل حاصل شود و علوم قوم برین جمله بود در ابتدا کسبی بود و در انتها بدیهی
و بعضی از پیران گفته اند که اول مقامات معرفتست پس یقین پس تصدیق پس اخلاص پس شهادت پس طاعت و ایمان نامی است که برین همه افتد
استاد امام گوید رحمه الله که اشارت گویندۀ این لفظ بدانست که اول چیزی که بر بنده واجب شود معرفت حق سبحانه وتعالی است و معرفت حاصل نشود مگر بتقدم شرایط آن و آن نظر راستست در مخلوقات و دلایل توحید پس چون دلیل بدانست و بیان حاصل شد ایمان در دل ظاهر شود محتاج نباشد بعد ازان بطلب کردن برهان این حال را یقین خوانند پس حق سبحانه وتعالی را باور دارد بدانچه خبر داد بر زبان انبیا صلوات الله علیهم اجمعین زیرا که تصدیق آن بود که خبر را باور دارد پس اخلاص در آنچه فرمان باشد بجای آرد و زبان اجابت فرمان را آشکارا کند و در آنچه فرموده اند بطاعت بایستند و از آنچه نهی کرده اند بازایستند و بدین معنی اشارت کرده است استاد امام ابوبکر فورک رحمه الله که گوید ذکر زبان زیادتی نور دلست که بر زبان ظاهر میشود
سهل بن عبدالله گوید که حرامست بر دلی که بوی یقین شنیده باشد که بعد از آن بغیر حق سبحانه وتعالی التفات کند
ذوالنون مصری گوید یقین بکوتاهی امل خواند و کوتاهی امل بزهد خواند و زهد حکمت میراث دهد و حکمت نظر در عواقب کار اقتضا کند
هم او گوید سه چیزست از نشان یقین با مردمان مخالطت کم کردن و چون عطا بتو رسد از مخلوقی مدح ناکردن و چون چیزی نرسد ذم نا کردن
و سه چیز از نشان یقین یقین بود دیدن همه چیزها از حق تعالی و رجوع کردن با وی در همه کارها و استعانت کردن به وی در همه حالها
جنید گوید که یقین قرار گرفتن علمی بود در دل که تغیر بدان راه نیابد
ابن عطا گوید هرکسی را یقین در دل بمقدار نزدیکی او بود در تقوی و اصل تقوی آن بود که از مناهی اعراض کنی و اعراض کردن از مناهی جدا شدن بود از نفس پس از جدا شدن ایشان از نفس بیقین رسند
و بعضی گفته اند از پیران یقین مکاشفه بود و مکاشفه بر سه وجه بود مکاشفۀ در خبر بود و مکاشفۀ بود باظهار قدرت و مکاشفۀ دل بود بحقایق ایمان
استاد امام رحمه الله گوید مکاشفه در سخن ایشان عبارت از ظاهر شدن چیزی بود دل ایشانرا بغلبه گرفتن ذکر آن چیز بر دل ایشان بی آنک در آن هیچ شکی بود و باشد که بکاشفه آن خواهند که میان خواب و بیداری چیزی بیند و ازین حالت عبارت بسیار کنند بخواب
استاد امام گوید از امام ابوبکر فورک شنیدم که از بو عثمان مغربی پرسیدم که آنچه شما گویید که شخصی را دیدم معاینه بود یا بر طریق مکاشفه گفت بر طریق مکاشفه
عامربن عبدالقیس گوید یقین دیدن چیزها بود بقوت ایمان
جنید گوید یقین برخاستن شک بود بمشهد غیب
از استاد ابوعلی شنیدم رحمه الله که گفت در قول پیغامبر علیه السلام در حق عیسی علیه السلام که اگر یقین بیفزودی در هوا برفتی اشارت بحال خویش کرد شب معراج که در لطایف معراج است که گفت براق را دیدم که بماند و من همی شدم
جنید گوید از سری شنیدم که او را پرسیدند از یقین گفت آرام گرفتن بود آنگاه که واردات اندر دلت آید از آنک یقین بدانسته باشی که حرکت تو هیچ منفعت نکند در آن ترا و هرچه بر تو قضا کردند از تو بازدارند
علی بن سهل گوید حضور فاضلترین از یقین زیرا که حضور وطنهاست و یقین خطرهاست یقین از ابتداء حضور نهادست و حضور دوام آن بود که گویی روا میدارد حصول یقین خالی از حضور و روا ندارد حضور بی یقین و از بهر این گفت نوری که یقین مشاهده بود یعنی که اندر مشاهده یقین بود که درو شک نه زیرا که مشاهده نبود آنرا که باور ندارد آنچه ازو بود
ابوبکر وراق گوید یقین قاعدۀ دلست و کمال ایمان بدوست و بیقین بشناسند خدایرا عزوجل و بعقل بدانند آنچه از خدای بود و غیر او را از وی بعقل بدانند
جنید گوید خداوندان یقین بر سر آب برفتند و آنک یقین وی از آن ایشان بیش بود از تشنگی بمرد
ابراهیم خواص گوید غلامی را دیدم در تیه بنی اسراییل گفتم یا غلام تا کجا گفت بمکه همی روم گفتم بی زاد و راحله مرا گفت ای ضعیف یقین آنک هفت آسمان و هفت زمین بی ستون نگاه تواند داشت قادر نیست که مرا بی علاقتی بمکه رساند چون در مکه شدم او را دیدم اندر طواف و همی گفت
یا عین سحی ابدا
یا نفس موتی کمدا
ولا تحبی احدا
الا الجلیل الصمدا
چون مرا دید گفت یا شیخ هنوز بر آن ضعف یقینی که من دیدم
ابویعقوب نهرجوری گوید بنده چون بکمال رسد از حقیقت یقین بلانزدیک او نعمت گردد و رخا مصیبت گردد
ابوبکر رواق گوید یقین بر سه وجه باشد یقین خبر است و یقین دلالتست و یقین مشاهدتست
ابوتراب گوید غلامی را دیدم اندر بادیه همی رفت بی زاد و راحله گفتم اگر یقین نیست با او هلاک شود گفتم ویرا یا غلام اندر چنین جای بی زاد همی روی گفت ای پیر سربردار تا جز خدای هیچکس را بینی گفتم اکنون هرکجا خواهی رو
ابوسعید خراز گوید علم ترا کار فرماید و یقین ترا برگیرد
ابراهیم خواص گوید طلب معاش حلال همی کردم ماهی میگرفتم روزی ماهیی اندر دام افتاد برآوردم و دام اندر آب افکندم یکی دیگر درافتاد آن نیز برآوردم و دام دیگر باره در آب افکندم گفت هاتفی آواز داد که معاشی دیگر یابی که دیگری را از ذکر ما باز نداری دلم بشکست و دست از آن بداشتم