بدانک اصل فتوت آن بود که بنده دایم در کار غیر خویش مشغول بود پیغامبر گفت صلی الله علیه وسلم که همیشه خداوند عزوجل در روایی حاجت بنده بود تا بنده در حاجت برادر مسلمان بود
و زیدبن ثابت رضی الله عنه از رسول صلی الله علیه وسلم همین خبر روایت کند
و از جنید حکایت کنند که گفت فتوت بشام است و زبان بعراق و صدق بخراسان
فضیل گوید فتوت اندر گذاشتن عثرات بود از برادران
و گفته اند فتوت آن بود که خویش را بر کسی فضیلتی نبینی
ابوبکر وراق گوید جوانمرد آن بود که او را خصمی نباشد بر کسی
محمدبن علی الترمذی گوید که فتوت آن بود که خصم باشی از خدای عزوجل بر خویشتن
استاد ابوعلی دقاق گوید رحمه الله کمال این خلق رسول راست صلی الله علیه وسلم که روز قیامت همگنان گویند نفسی نفسی ورسول صلی الله علیه وسلم گوید امتی امتی
باب سی وچهارم - در فتوَّت - ابوعلی حسن بن احمد عثمانی | ناهید
از نصر آبادی حکایت کنند گفت اصحاب الکهف را جوانمردان خواند از آنکه ایمان آوردند بخدای عزوجل بی واسطه
و گفته اند جوانمرد آن بود که بت بشکند چنانک در قصۀ ابراهیم علیه السلام می آید سمعنافتی یذکرهم یقال له ابراهیم و بت هرکس نفس اوست هر که هوای خویشتن را مخالفت کند او جوانمرد بحقیقت بود
حارث محاسبی گوید جوانمردی آن بود که داد بدهد و داد نخواهد
عمروبن عثمان المکی گوید جوانمردی خوی نیکوست
جنید را پرسیدند از جوانمردی گفت آنست که با درویشان تفاخر نکنی و با توانگران معارضه نکنی
نصرابادی گوید مروت شاخی است از فتوت و آن برگشتن است از هر دو عالم و هرچه دروست و ننگ داشتن از آن هر دو
محمدبن علی الترمذی گوید جوانمردی آنست که راه گذری و مقیم نزدیک تو هر دو یکی باشد
عبدالله بن احمدبن حنبل گوید از پدر پرسیدم از جوانمردی گفت دست بداشتن از آنچه دوست داری از بهر آن که ازو ترسی
کسی دیگر را پرسیدند از جوانمردی گفت آنکه تمیز نکنی بطعام خویش که کافری خورد یا ولیی
جنید گوید رنج باز داشتن است و آنچه داری بذل کردن
سهل بن عبدالله گوید فتوت متابعت سنت بود
و گفته اند فتوت آنست که چون سایلی بدیدار آید ازو بنگریزی
و گفته اند فضل کردن است و خویشتن اندر آن نادیدن
و نیز گفته اند فتوت آنست که هیچ چیز باز پس ننهی و عذر نخواهی
و گفته اند فتوت آشکارا داشتن نعمت است و پنهان داشتن محنت
و گفته اند فتوت آنست که اگر ده تن را بخوانی نه تن آیند یا یازده تن از جای بنشوی
احمد خضرویه گفت بزن خویش گفتم ام علی کی مرا مرادست که سر همه عیاران را مهمان کنم گفت تو دعوت ایشان راه فرا ندانی گفت چاره نیست تا این کار کرده نیاید آن زن گفت اگر میخواهی که این دعوت کنی باید که بسیاری از گوسفند و گاو و خر بیاری و همه بکشی و از درسرای ما تا درسرای عیار همه بیفکنی احمد گفت این گاو و گوسفند دانستم این خر باری چیست گفت جوانمردی را مهمان کنی کم از آن نباشد که سگان محلت را از آن نصیب بود
گویند کسی دعوتی ساخت و اندر میان ایشان پیری بود شیرازی چو طعام بخوردند اندر سماع شدند خواب برایشان افتاد پیر شیرازی گفت این میزبانرا ندانم چه سبب است این خواب که در میان سماع پیدا آمد گفت هیچ چیز ندانم اندر همه چیزها استقصا کرده ام مگر درین بادنجان که ازان نپرسیده ام چون بامداد بادنجان فروش را پرسید از بادنجان مرد گفت مرا بادنجان نبود بفلان زمین شدم و بادنجان دزدیدم و بتو فروختم این مرد را نزدیک خداوند زمین بردند تا ویرا حلالی خواهد این مرد گفت از من هزار بادنجان می خواهید من آن جمله زمین و جفتی گاو و خری و هر آلت که در برزیگری بکار باید به وی بخشیدم تا وی نیز چنین نکند
مردی زنی خواست پیش از آن که زن بخانه شوهر آمد ویرا آبله برآمد و یک چشم وی بخلل شد مرد نیز چون آن بشنید گفت مرا چشم درد آمد پس از آن گفت نابینا شدم آن زن بخانۀ وی آوردند و بیست سال با آن زن بود آنگاه زن بمرد مرد چشم باز کرد گفتند این چه حالست گفت خویشتن نابینا ساخته بودم تا آن زن از من اندوهگن نشود گفتند تو بر همه جوانمردان سبقت کردی
ذوالنون مصری گفت هر که خواهد که جوانمردان نیکو بیند ببغداد شود و سقایان بغداد را ببیند گفتند چگونه گفت اندر آن وقت که مرا منسوب کردند نزدیک خلیفه بردند مرا سقایی دیدم عمامۀ نیکو بر سر نهاده و دستار مصری برافکنده و کوز های سفالین باریک و نو اندر دست گفتم این سقای سلطانست گفتند نه که سقای عامست کوزه از وی فراستدم و آب خوردم و کسی با من بود ویرا گفتم دیناری فرا وی ده بنستد گفت تو اینجا اسیری و از جوانمردی نبود از تو چیزی ستدن
و گفته اند از جوانمردی نبود بر دوستان سود کردن
یکی بود از دوستان ما نام وی احمدبن سهل التاجر از وی حزمۀ کاغذ خریدم و بها ستد سرمایه و سود نخواست گفتم سود نستانی گفت بها بستانم و سود البته نه از آن که با تو خلقی کرده باشم ولیکن از جوانمردی نبود بر دوستان سود کردن
گویند مردی دعوی جوانمردی کردی بنشابور وقتی به نسا شد مردی او را مهمان کرد و گروهی جوانمردان با وی بودند چون طعام بخوردند کنیزکی بیرون آمد و آب بر دست ایشان میریخت نشابوری دست نشست گفت از جوانمردی نبود که زنان آب بر دست مردان ریزند یکی از ایشان گفت چندین سالست تا درین سرای میرسم ندانسته ام که آب بر دست ما زنی می کند یا مردی
از منصور مغربی شنیدم که گفت مردی خواست که نوح عیار را بیازماید بنشابور کنیزکی فروخت ویرا برسان غلامی و گفت این غلامیست و کنیزک نیکو روی بود نوح عیار آن کنیزک را بغلامی بخرید و یک چندی نزدیک نوح بود گفتند کنیزک را که داند که تو کنیزکی گفت هرگز دست وی بمن نرسیده است و وی می پندارد که من غلامی ام
حکایت کنند یکی از عیاران اندر طلب غلامی بود که آن غلام خدمت سلطان کردی آن مرد را بگرفتند و هزار تازیانه بزدند اتفاق چنان افتاد که چون شب آمد این عیار را احتلام افتاد و سرمایی سخت بود و بامداد بآب سرد غسل کرد او را گفتند مخاطرۀ جان کردی گفت شرم داشتم از خدای تعالی که صبر کنم بر هزار تازیانه از بهر مخلوقی و صبر نکنم بر کشیدن رنج سرما و غسل کردن از برای او
گویند کسی بود و دعوی جوانمردی کردی گروهی از جوانمردان بزیارت او آمدند این مرد گفت ای غلام سفره بیار نیاوردند دو سه بار بگفت نیاورد این مردمان در یکدیگر می نگریستند گفتند جوانمردی نبود خدمت فرمودن بکسی که چندین بار تقاضای سفره باید کرد غلام هنگامی که سفره آورد این خواجه ویرا گفت چرا سفره دیر آوردی غلام گفت مورچه اندر سفره شده بودند و از جوانمردی نبود سفره پیش جوانمردان آوردن که بر آن مورچه باشد و از جوانمردی نبود مورچه را از سفره بیفکندن بایستادم تا ایشان خود بشدند و سفره بیاوردم همه گفتند یا غلام باریک آوردی چون تویی باید که خدمت جوانمردان کند
مردی بمدینه بخفت از حاجیان چون برخاست پنداشت که همیان وی بدزدیدند زود بیرون آمد و امام جعفرصادق علیه السلام را دید اندر وی آویخت و گفت همیان من تو بردی گفت چند بود اندر وی گفت هزار دینار جعفر او را بسرای خویش آورد و هزار دینار سخت به وی داد چون مرد با سرای آمد و در خانه شد همیان وی در خانه بود بعذر بنزدیک امام جعفر آمد و هزار دینار باز آورد جعفر دینار فرا نستد گفت چیزی که از دست بدادیم باز نستانیم مرد پرسید که این کیست گفتند جعفر صادق
گویند شقیق بلخی جعفربن محمد الصادق را از فتوت پرسید فرا شقیق گفت تو چگویی گفت اگر دهند شکر کنیم و اگر منع کنند صبر کنیم جعفر گفت سگان مدینۀ ما همین کنند شقیق گفت یا ابن رسول الله پس فتوت چیست نزدیک شما گفت اگر دهند ایثار کنیم و اگر ندهند صبر کنیم
جریری گوید ابوالعباس بن مسروق شبی ما را دعوت کرد بخانۀ خویش دوستی پیش ما باز آمد ویرا گفتم بازگرد که ما مهمان این شیخیم گفت مرا نخوانده است گفتیم ما استثناء همی کنیم چنانک رسول صلی الله علیه وسلم کرد بعایشه او را بازگردانیدیم چون بدر سرای شیخ رسیدیم او را خبر دادیم از آنچه رفته بود بازان مرد شیخ گفت مرا در دل خویش چندان جای کردی که ناخوانده بخانه من آمدی بر منست از خدای عزوجل عهد که تو از خانۀ من نروی بخانه خویش الا بر روی من و الحاح بسیار بکرد و روی بر زمین نهاد و آن مرد برگرفتند بدو کس تا پای بر روی وی نهاد چنانک روی وی درد نکرد تا بخانۀ او
و بدانک فتوت فرا پوشیدن عیب برادران باشد و اظهار ناکردن برایشان آنچه دشمنان برایشان شادکامی کنند
از شیخ ابوعبدالرحمن سلمی شنیدم که نصر آبادی را بسیار گفتندی که علی قوال بشب شراب خورد و به روز بمجلس تو آید قول ایشان بر وی نشنیدی تا روی اتفاق افتاد که می شد و یکی با وی از آنک این سخن گفتی بر علی قوال او را یافت افتاده جایی بر خاک که اثر مستی برو پیدا بود و بحالی بود که دهن وی می بایست شستن این مرد گفت چند گویم شیخ را باور نمی کند از ما اینک علی قوال برین صفت افتاده است نصرآبادی در وی نگرست و این ملامت کننده را گفت او را بر گردن خویش گیر و باز خانۀ او بر چاره نبود تا چنان کرد که فرمود
مرتعش گوید با ابوحفص حداد بعیادت بیماری شدیم و ما جماعتی بودیم شیخ ابوحفص بیمار را گفت خواهی که بهتر شوی گفت خواهم ابوحفص اصحابنا را گفت هر کسی پارۀ ازین بیمار برگیرید بیمار اندر ساعت درست شد و با ما بیرون آمد دیگر روز ما همه بر بستر افتادیم و مردمان بعیادت ما همی آمدند