غزل شمارهٔ ۴۶
اوحدی مراغهایرخ خوب خویشتن را به چه پوشی از نظرها
که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها
برت آمدیم یک دم ز برای دست بوسی
چو ملول گشتی از ما ببریم درد سرها
تو به ناز خفته هرشب ز منت خبر نباشد
که زخون دیده گریم ز غمت به رهگذرها
عجب آمدم که بعضی ز تو غافلند مردم
مگر از ره بصارت خللیست در بصرها
نتوانم از خجالت که بر تو آورم جان
که شنیدم التفاتی نکنی به مختصرها
ز لبت نبات خیزد چو به خنده برگشایی
بهل این شکر فروشی که بسوختی جگرها
بر آن کمان ابرو دل اوحدی چه سنجد
که به زخم تیر مژگان بشکافتی سپرها
