غزل شمارهٔ ۴۴۲
اوحدی مراغهایبا یار بی وفا نتوان گفت حال خویش
آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش
من شرح حال خویش ندانم که چیست خود
زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش
آنرا که هست طالع ازین کار گو بکوش
ما را نبود بخت و گرفتیم فال خویش
ای دل نگفتمت که مخواه از لبش مراد
دیدی که چون شکسته شدی از سؤال خویش
ای بی وفا ز عشق منت گر خبر شود
دانم که شرمسار شوی از فعال خویش
چندان مرو که من به تامل ز راه فکر
نقش تو استوار کنم در خیال خویش
جد ترا اگر ز جمالت خبر شود
ای بس درودها که فرستد به آل خویش
ما را به خویش خوان و بر خویش بارده
باشد که بعد ازین برهیم از ضلال خویش
ای اوحدی مقیم سر کوی یار باش
گر در سرای دوست نیابی مجال خویش
