غزل شمارهٔ ۴۷۹
اوحدی مراغهایگر یار بلند آمد من پستم و من پستم
ور کار ببند آمد من جستم و من جستم
من حاکم این شهرم هم نوشم و هم زهرم
گر خصم بود پنجه من شستم و من شستم
ای هر سخنت کامی در ده ز لبت جامی
کان توبه که دیدی تو بشکستم و بشکستم
هر چند به حالم من از دست که نالم من
زیرا که دل خود را من خستم و من خستم
ای مطرب درویشان کم کن سخن خویشان
گو نیست شوند ایشان من هستم و من هستم
هر کس به گمان خود گوید سخنان خود
من یافتم آن خود وارستم و وارستم
ای اوحدی ار باری دادی خبر یاری
در یار که می گفتم پیوستم و پیوستم
