غزل شمارهٔ ۵۵۱
اوحدی مراغهایدل خود را به دیدار تو حاجت مند میدانم
غم هجر تو بنیادم بخواهد کند میدانم
مرا گویی سر خود گیر و پایم بسته ای محکم
عظیم آشفته ام لیکن خلاص از بند میدانم
لبت پوشیده برد از من دل گمراه و من هرگز
حدیث او نمیگویم بکس هر چند میدانم
شبم یک بوسه فرمودی که خواهم داد لیکن من
به بوسی زان دهن مشکل شوم خرسند میدانم
مرا هر دم ز پیش خود برانی چون مگس لیکن
نخواهم رفتن از پیشت که قدر قند میدانم
تو می گویی کزین پس من وفا ورزم بلی خوبان
بگویند این حکایت ها و نتوانند میدانم
همه دم اوحدی زین پس مده پند و ببین او را
که چونش عاشقم با آنکه خیلی پند میدانم
