شمارهٔ ۱ - له ایضا - (کانچه دل اندر طلبش میشتافت - در پس این پرده نهان بود، یافت)
اوحدی مراغهایتا به کنون پرده نشین بود یار
هیچ در آن پرده نمی داد بار
خود به طلب دیدم و راهی نبود
راه طلب داشتم از پرده دار
یار من از پرده همی کرد زور
دل ز پی پرده همی گشت زار
چون که دل پرده نشین چندگاه
بر درش آویخته شد پرده وار
گفت گر از پرده خود بگذری
زود در آن پرده دهندت گذار
گفتمش اندر پس این پرده کیست
گفت تویی پرده ز خود برمدار
در پس این پرده شمار یکیست
گرچه شد این پرده برون از شمار
پرده من جز منی من نبود
از منی من چو بر آمد دمار
طالب و مطلوب و طلب شد یکی
در پس آن پرده چو ره یافتم
پرده برانداختم از روی کار
اوحدی این راه چو بی پرده دید
با زن و با مرد بگفت آشکار
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
عشق خروشی که عیان دیده ام
سینه به جوشی که زیان دیده ام
دل چو ز ناگه به وصالش رسید
بانگ برآورد که جان دیده ام
آنچه مرا طاقت و اندازه بود
کش نه در آن ذره نشان دیده ام
با تو چه گویم که چنین و چنان
کش نه چنین و نه چنان دیده ام
تا که شد از دیده روان نقش او
خون دل از دیده روان دیده ام
چونکه برونش ز مکان دیده ام
در چه زمین و چه زمانم مپرس
چون نه زمین و نه زمان دیده ام
من به یقینم که جزو نیست هیچ
تا تو نگویی به گمان دیده ام
فاش کنم هرچه نهان دیده ام
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
زان تپش و درد سر آرام داد
سایه من گم شد و او باز جست
مایه من کم شد و او وام داد
آخر کارم به دعا باز خواند
گرچه به اول همه دشنام داد
جسم مرا جای درین بوم ساخت
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
چونکه درآمد ز درم نیم مست
دل به فغان آمد و خونش بریخت
تن به میان آمد و جانش بخست
می که به من داد ز جام الست
گفتمش از دست تو بیچاره ام
گفت که بی چاره نیایم به دست
گفت بمیر از خود و از هرچه هست
گفتمش ای بت ز تو دورم چرا
گفت که از دور بتی می پرست
گفتمش ار توبه کند دل ز عشق
گفت که آن توبه به باید شکست
لیک چنان گفت که در دل نشست
دیده ز دور آن قد و بالا چو دید
نعره در انداخت به بالا و پست
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
تاچه کشم من که بدین دست تنگ
بوسه طلب زان لب یاقوت رنگ
باده بمن ده که ندارد درنگ
تا بر او زین دل زنگار خورد
دوش چو می خوردم و خوابم ربود
یار به صلح آمد و بگذاشت جنگ
گفتمش آمد ز غمت دل به جان
گفت گرت جان به لب آید ملنگ
آنکه همی داشت ز من عار و ننگ
او شکر افشان ودلم شکر گوی
کانچه همی خواستم آمد به چنگ
اوحدی این راز چو دانست باز
در فلک انداخت غریو و غرنگ
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
من نه به خود گفتم از آنست عقل
بیخود و حیران شده در راز من
تا نبری ظن که به بازیچه بود
گر بتو گویم سخن از ناز من
خیز و ببین بر لب او گاز من
رخت به روم آور و شیراز من
از دم چون تیغ سر انداز من
من لب خود کرده ز گفتن به مهر
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
او چه کند آتش تیزست و جوش
امشب ازین کوچه بدوشم برند
گر هم از آن باده دهندم که دوش
اینکه مرا میرسد امشب بگوش
میروم از خود چو همی آید او
کیست که آمد که برفتم ز هوش
چون بدر او رسی ای باد صبح
مرد به تن صبر کند یا به توش
اوحدی از غایت مستی که بود
با همه می گفت و نمی شد خموش
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
عقل که باشد که نه شیدا شود
از رخ خورشید چو در وا کنند
ذره چه گوید که نه در وا شود
بر سر آن کوچه که تن خاک اوست
گر به رخش چشم تو بینا شود
ما همه اوییم ولی او ز دور
بخت نگر تا ننهد سر به خواب
قطره به دریا چو دگر باز رفت
پرتو آن نور که گفتم یکیست
مختلف از منزل و از جا شود
سر چو به این جبه برآورد دوست
خواست درین قبه که غوغا شود
بر همه کس روشن و پیدا شود
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
ای شده نومید چنین بر کجاست
سر به هم آورده هزاران رسن
تا کی ازین جبه و دستار و فش
مرده شو و جامه رها کن بزن
بر سر این گور چه پوشی کفن
پای برین صفه نه و باز دان
اوحدی این تلخ نشستن ز چیست
شور به شیرین سخنان در فگن
پنج حواست چو یکی بین شدند
بر ببرش راه و بگو این سخن
کانچه دل اندر طلبش می شتافت
در پس این پرده نهان بود یافت
شمارهٔ ۱ - له ایضا - (کانچه دل اندر طلبش میشتافت - در پس این پرده نهان بود، یافت) - اوحدی مراغهای | ناهید