بخش ۲ - در احوال خویش و صفت ممدوح
اوحدی مراغهایدر آن ایام کز من دور شد بخت
سراسر کار من بی نور شد سخت
مرا دولت ز خود پرتاب می کرد
تنم پر تب دلم پر تاب می کرد
در ایام جوانی پیر گشته
چو عنقا رفته عزلت گیر گشته
نه قوت را مجالی در مزاجم
نه دانش را وقوفی درعلاجم
تب ربعم به سال اندر کشیده
وز آن پشتم چو دال اندر کشیده
چه شبها اندرین معنی که گفتم
نه خوردم دست میداد و نه خفتم
فلک بر من بدین سان دور میکرد
چراغ دوده علم وطهارت
گرامی گوهر دریای شاهی
گزیده میوه باغ الهی
وجیه دین و دولت شاه یوسف
که دارد رتبت پنجاه یوسف
