بخش ۴۲ - نامه ششم از زبان معشوق به عاشق
اوحدی مراغهایاگر صد چون تومیرد غم ندارم
که سر گردان و عاشق کم ندارم
دلم سنگست نرمش چون توان کرد
به آه سرد گرمش چون توان کرد
به شوخی شیر گیرد چشم مستم
به آهو نافه بخشد زلف پستم
چو از تنگ دهانم قند ریزد
ز تنگ شکر مصری چه خیزد
اگر صد بوسه لعلم پیشکش کرد
ز مال خویشتن بخشیدخوش کرد
ترا بر من که داد این پادشاهی
که از لعلم حساب خرج خواهی
چو من در ملک خوبی پادشاهم
ز لب شکر بدان بخشم که خواهم
ترا با روی و زلف من چه کارست
که این چون گنج شد یا آن چو مارست
برای آن همی دادی غرورم
که بر بندی به هر نزدیک و دورم
مرا از بهر این می خواستی تو
خریدار شگرفی راستی تو
به هر جرمی میور در گناهم
