بخش ۶۳ - نامهٔ نهم از زبان عاشق به معشوق
اوحدی مراغهایدگر بوی بهار آورده ای باد
نسیم زلف یار آورده ای باد
به دام اندر کشیدی خسته ای را
ز دام عشق بیرون جسته ای را
نگارم را خبر ده گر توانی
که ای جان را به جای زندگانی
غمت هر لحظه در پروازم آورد
خیالت چون کبوتر بازم آورد
فراقت بس خطا اندیشه ای بود
رها کردم که ناخوش پیشه ای بود
تو جانی از تو دوری چون توان کرد
ز جان آخر صبوری چون توان کرد
بر آن بودم که سر گردانم از تو
عنان مهر بر گردانم از تو
نهم دل بر وفای یار دیگر
و زان پس پیش گیرم کار دیگر
چو برگشتم در آمد مهرت از پی
که با ما باز یاغی گشته ای هی
دگر با عشق پیمان تازه کردم
مسلمان گشتم ایمان تازه کردم
تن اندر عشق خواهم داد دیگر
