بخش ۷۹ - حکایت
اوحدی مراغهایآن شیندی که شاه کیخسرو
چون ز معنی بیافت ملکی نو
کار این تخت چون ز دست بداد
نیستی جست و هر چه هست بداد
در پی شاه هر کسی بشتافت
پر بگشتند و کس نشانه نیافت
پادشاهی بدان توانایی
با چنان علم و عقل و دانایی
نیست بازی که هم به کاری رفت
که ز تختی چنان بغاری رفت
تا کسی بر گهر نیابد دست
نتواند کبود مهره شکست
آن کسانی که در هنر کوشند
خویش را از نظر چنان پوشند
راه معنی باسب و زین نروند
جز به دل در طریق دین نروند
تا به هر رشته ای در آویزی
کی ازین چاه بر زبر خیزی
چند در بند فربهی باشی
پر مشو کز هنر تهی باشی
این گروه مغفل ساهی
نتوانند با تو همراهی
