بخش ۹۷ - در صفت زرق و ریا و ارباب آن - اوحدی مراغهای | ناهیدبخش ۹۷ - در صفت زرق و ریا و ارباب آن
اوحدی مراغهایسخنی کز سر معامله نیست
عقل را اندرو مجامله نیست
بی رعونت قدم نخواهی زد
بی ریا هیچ دم نخواهی زد
آن نماز دراز کردن تو
وز حرام احتراز کردن تو
روز بر سفره نان نخوردن سیر
پیش بیگانه شب نخفتن دیر
گاهی از چل تنان خبر گفتن
گاه از ابدال قصه برگفتن
چیست این چیست گر نه زرق و ریاست
راست روراست گر ز بهر خداست
هیچ دانی که کیستند ابدال
گر ندانی چرا نمیری لال
مرد غیب از کجا تواند دید
آنکه عیب و هجا تواند دید
دیو تست آنکه دیده ای از دور
بر نپیچم سر از تو تا هستم
مینهی دام و دانه از تزویر
بر زمین طعنه کین گرفتاریست
بر فلک بذله کان نگونساریست
نه به دانش دل تو گردد نرم
نه سرت را ز خلق و خالق شرم
تاجر از سود و از زیان گوید
کاتب از خط و از بنان گوید
گفتم ای دل تو نیک تر وادان
وانکه موسیست نور و ناری دید
شیخکی روز و شب چو خر به چرا
هر که حال به خویش در بندد
تا به چند از مقام رابعه لاف
ای کم ارزن زنخ مزن به گزاف
او زنی بود و گوی مردان برد
هر کسی آن عمل که کرد آن برد
ما به رخ راه بیش و کم بسته
تو ندانسته سال و مه به خروش
ما بدانسته روز و شب خاموش
اینکه داری تو ما گذاشته ایم
زآنچه داری تو شرم داشته ایم
گر چه چون ما تو پیر میگردی
تیغ سلطان به شحنه ارزانیست
گر چه داری تو راز خویش نهفت
من درین شهرم و بخواهم گفت
گر کسی دیگر این غلط بگذاشت
تا تو ریش و سری چو ما باشی
نه تو دینار داری و من دانگ
این سقط چو نشد آن سری سقطی
تو به ریش و به جبه معتبری
زان چنین در بلا و در بندی
بنده ای خیز و رخ به طاعت کن
چیست این زرق و شید و حیله و مکر
تا دو نان برکنی ز خالد و بکر
زان بر میر و خواجه جای کنی