شمارهٔ ۲۶ - برف و بوستان
پروین اعتصامیبه ماه دی گلستان گفت با برف
که ما را چند حیران میگذاری
بسی باریده ای بر گلشن و راغ
چه خواهد بود گر زین پس نباری
بسی گلبن کفن پوشید از تو
بسی کردی بخوبان سوگواری
شکستی هر چه را دیگر نپیوست
زدی هر زخم گشت آن زخم کاری
هزاران غنچه نشکفته بردی
نوید برگ سبزی هم نیاری
چو گستردی بساط دشمنی را
هزاران دوست را کردی فراری
بگفت ای دوست مهر از کینه بشناس
ز ما ناید به جز تیمارخواری
هزاران راز بود اندر دل خاک
چه کردستیم ما جز رازداری
