شمارهٔ ۴۸ - جولای خدا - پروین اعتصامی | ناهیدشمارهٔ ۴۸ - جولای خدا
پروین اعتصامیکاهلی در گوشه ای افتاد سست
خسته و رنجور اما تندرست
عنکبوتی دید بر در گرم کار
گوشه گیر از سرد و گرم روزگار
دوک همت را به کار انداخته
جز ره سعی و عمل نشناخته
پشت در افتاده اما پیش بین
از برای صید دایم در کمین
رشته ها رشتی ز مو باریکتر
زیر و بالا دورتر نزدیکتر
پرده می ویخت پیدا و نهان
ریسمان می تافت از آب دهان
درس ها می داد بی نطق و کلام
فکرها می پخت با نخ های خام
کاردانان کار زین سان می کنند
تا که گویی هست چوگان می زنند
این مهندس را که بود آموزگار
اندر آن معموره معماری شده
این چنین سوداگری را سودهاست
وندرین یک تار تار و پودهاست
پای کوبان در نشیب و در فراز
پست و بی مقدار اما سربلند
ساده و یک دل ولی مشکل پسند
اوستاد اندر حساب رسم و خط
طرح و نقشی خالی از سهو و غلط
گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست
آسمان زین کار کردنها بری ست
کوه ها کارست در این کارگاه
کس نمی بیند ترا ای پر کاه
می تنی تاری که جاروبش کنند
می کشی طرحی که معیوبش کنند
هیچ گه عاقل نسازد خانه ای
که شود از عطسه ای ویرانه ای
پایه می سازی ولی سست و خراب
نقش نیکو می زنی اما بر آب
رونقی می جوی گر ارزنده ای
دیبه ای می باف گر بافنده ای
کس ز خلقان تو پیراهن نکرد
وین نخ پوسیده در سوزن نکرد
کس نخواهد دیدنت در پشت در
کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر
بی سر و سامانی از دود و دمی
غرق در طوفانی از آه و نمی
کس نخواهد دادنت پشم و کلاف
کس نخواهد گفت کشمیری بباف
بس زبر دست ست چرخ کینه توز
پنبه ی خود را در این آتش مسوز
چون تو نساجی نخواهد داشت مزد
دزد شد گیتی تو نیز از وی بدزد
خسته کردی زین تنیدن پا و دست
رو بخواب امروز فردا نیز هست
تا نخوردی پشت پایی از جهان
خویش را زین گوشه گیری وارهان
چند خندی بر در و دیوار من
علم ره بنمودن از حق پا ز ما
قدرت و یاری از او یارا ز ما
تو به فکر خفتنی در این رباط
فارغی زین کارگاه و زین بساط
در تکاپوییم ما در راه دوست
کارفرما او و کارآگاه اوست
شور و غوغایی ست اندر باطنم
دست من بر دستگاه محکمی ست
هر نخ اندر چشم من ابریشمی است
کار ما گر سهل و گر دشوار بود
کارگر می خواست زیرا کار بود
صنعت ما پرده های ما بس است
تار ما هم دیبه و هم اطلس است
ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش
عیب ما زین پرده ها پوشیده شد
پرده ی پندار تو پوسیده شد
گر درد این پرده چرخ پرده در
گر سحر ویران کنند این سقف و بام
خانه ی دیگر بسازم وقت شام
گر ز یک کنجم براند روزگار
ما که عمری پرده داری کرده ایم
در حوادث بردباری کرده ایم
گاه جاروبست و گه گرد و نسیم
کهنه نتوان کرد این عهد قدیم
ما نمی ترسیم از تقدیر و بخت
آگهیم از عمق این گرداب سخت
آنکه داد این دوک ما را رایگان
پنبه خواهد داد بهر ریسمان
هست بازاری دگر ای خواجه تاش
کاندر آنجا می شناسند این قماش
صد خریدار و هزاران گنج زر
نیست چون یک دیده ی صاحب نظر
چون ببینی پرده ی اسرار را
خرده می گیری همی بر عنکبوت
خود نداری هیچ جز باد بروت
ما تمام از ابتدا بافنده ایم
حرفت ما این بود تا زنده ایم
سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم
پیشه ام این ست گر کم یا زیاد
من شدم شاگرد و ایام اوستاد
کار ما اینگونه شد کار تو چیست
بار ما خالی است دربار تو چیست
جوله ام هر لحظه تاری می تنم
خانه ی من از غباری چون هباست
آن سرایی که تو می سازی کجاست
خانه ی من ریخت از باد هوا
من بری گشتم ز آرام و فراغ
تو فکندی باد نخوت در دماغ
ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل
گر که محکم بود و گر سست این بنا
گر به کار خویش می پرداختی
خانه ای زین آب و گل می ساختی
می گرفتی گر به همت رشته ای
داشتی در دست خود سر رشته ای
عارفان از جهل رخ برتافتند
تار و پودی چند در هم بافتند
دوختند این ریسمان ها را به هم
از دراز و کوته و بسیار و کم
رنگرز شو تا که در خم هست رنگ
برق شد فرصت نمی داند درنگ
گر بنایی هست باید برفراشت
ای بسا امروز کان فردا نداشت
نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم
گر که فردایی نباشد چون کنیم
عنکبوت ای دوست جولای خداست
چرخه اش می گردد اما بی صداست