شمارهٔ ۶۱ - دو همدرد
پروین اعتصامیبلبلی گفت به کنج قفسی
که چنین روز مرا باور نیست
آخر این فتنه سیه کاری کیست
گر که کار فلک اخضر نیست
آنچنان سخت ببستند این در
که تو گویی که قفس را در نیست
قفسم گر زر و سیم است چه فرق
که مرا دیده بسیم و زر نیست
باغبانش ز چه در زندان کرد
بلبل شیفته یغماگر نیست
همه بر چهره گل می نگرند
نگهی در خور این کیفر نیست
که بسوی چمنم خواهد برد
کس به جز بخت بدم رهبر نیست
دیده بر بام قفس باید دوخت
دگر امروز گل و عبهر نیست
سوختم اینهمه از محنت و باز
این تن سوخته خاکستر نیست
طوطیی از قفس دیگر گفت
چه توان کرد ره دیگر نیست
بس که تلخ است گرفتاری و صبر
دل ما را هوس شکر نیست
