شمارهٔ ۱۱۴ - کعبهٔ دل - پروین اعتصامی | ناهیدشمارهٔ ۱۱۴ - کعبهٔ دل
پروین اعتصامیگه احرام روز عید قربان
سخن میگفت با خود کعبه زینسان
که من مرآت نور ذوالجلالم
عروس پرده بزم وصالم
مرا دست خلیل الله برافراشت
خداوندم عزیز و نامور داشت
نباشد هیچ اندر خطه خاک
مکانی همچو من فرخنده و پاک
چو بزم من بساط روشنی نیست
چو ملک من سرای ایمنی نیست
بسی سرگشته اخلاص داریم
بسی قربانیان خاص داریم
اساس کشور ارشاد از ماست
بنای شوق را بنیاد از ماست
چراغ این همه پروانه ماییم
خداوند جهان را خانه ماییم
پرستشگاه ماه و اختر اینجاست
حقیقت را کتاب و دفتر اینجاست
در اینجا بس شهان افسر نهادند
بسی گردن فرازان سر نهادند
کتاب عشق را جز یک ورق نیست
در آن هم نکته ای جز نام حق نیست
مقدس همتی کاین بارگه ساخت
مبارک نیتی کاین کار پرداخت
درین درگاه هر سنگ و گل و کاه
خدا را سجده آرد گاه و بیگاه
انا الحق میزنند اینجا در و بام
ستایش می کنند اجسام و اجرام
در اینجا عرشیان تسبیح خوانند
بلندی را کمال از درگه ماست
پر روح الامین فرش ره ماست
در اینجا رخصت تیغ آختن نیست
کسی را دست بر کس تاختن نیست
نه دام است اندرین جانب نه صیاد
شکار آسوده است و طایر آزاد
خوش آن استاد کاین آب و گل آمیخت
خوش آن معمار کاین طرح نکو ریخت
خوش آن درزی که زرین جامه ام دوخت
خوش آن بازارگان کاین حله بفروخت
مرا زین حال بس نام آوریهاست
بدوخندید دل آهسته کای دوست
ز نیکان خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن زین توده گل
ترا چیزی برون از آب و گل نیست
مبارک کعبه ای مانند دل نیست
ترا گر آب و رنگ از خال و سنگ است
مرا از پرتو جان آب و رنگ است
ترا گر گوهر و گنجینه دادند
مرا آرامگاه از سینه دادند
مرا بازست در هرگاه و بیگاه
ترا گر بنده ای بنهاد بنیاد
ترا تاج ار ز چین و کشمر آرند
مرا تفسیری از هر دفتر آرند
ز دیبا گر ترا نقش و نگاریست
مرا در هر رگ از خون جویباریست
تو جسم تیره ای ما تابناکیم
تو از خاکی و ما از جان پاکیم
ترا گر مروه ای هست و صفایی
درینجا نیست شمعی جز رخ دوست
ترا گر دوستدارند اختر و ماه
مرا یارند عشق و حسرت و آه
ترا گر غرق در پیرایه کردند
مرا با عقل و جان همسایه کردند
درین گمگشته کشتی ناخداهاست
درینجا رمز رمز عشق بازی است
جز این یک نقش هر نقشی مجازی است
درین گرداب قربانهاست ما را
بخون آلوده پیکانهاست ما را
ازین دریا به جز ساحل ندیدی
چه محرابی است از دل با صفاتر
چه قندیلی است از جان روشناتر
خوش آن کو جامه از دیبای جان کرد
خوش آن مرغی کازین شاخ آشیان کرد
خوش آنکس کز سر صدق و نیازی
کسی بر مهتران پروین مهی داشت
که دل چون کعبه زالایش تهی داشت