شمارهٔ ۱۵۱ - نغمهٔ خوشهچین
پروین اعتصامیاز درد پای پیرزنی ناله کرد زار
کامروز پای مزرعه رفتن نداشتم
برخوشه چینیم فلک سفله گر گماشت
عیبش مکن که حاصل و خرمن نداشتم
دانی ز من برای چه دامن گرفت دهر
من جز سرشک گرم بدامن نداشتم
سر درد سر کشید و تن خسته عور ماند
ایکاش از نخست سر و تن نداشتم
هستی وبال گردن من شد ز کودکی
ایکاش این وبال بگردن نداشتم
پیر شکسته را نفرستند بهر کار
من برگ و ساز خانه نشستن نداشتم
از حمله های شبرو دهرم خبر نبود
من چون زمانه چشم به روزن نداشتم
صد معدن است در دل هر سنگ کوه بخت
من یک گهر از این همه معدن نداشتم
فقرم چو گشت دوست شنیدم ز دوستان
آن طعنه ها که چشم ز دشمن نداشتم
گر جور روزگار کشیدم شگفت نیست
یارای انتقام کشیدن نداشتم
