شمارهٔ ۱۴۵
رفیق اصفهانیبهار آمد و یار کسی نمی آید
چنین بهار به کار کسی نمی آید
چه سود ز آمدن سرو و لاله و سوری
چو سرو لاله عذار کسی نمی آید
همیشه گل به بهار آمدی چه شد کامسال
گل همیشه بهار کسی نمی آید
چو من غریب دیار کسی مباد آنجا
کسی ز یار و دیار کسی نمی آید
ز می مباد تهی جامش از چه ساقی ما
ترحمش به خمار کسی نمی آید
کسی که شمع وی افروخته ست بخت چرا
به خاطرش شب تار کسی نمی آید
رفیق را سگ خود نشمری و حق با تست
که ناکسی به شمار کسی نمی آید
