آتش گل
چو من ز سوز غمت جان کس نمی سوزد که عشق خرمن اهل هوس نمی سوزد در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری تو را که دل به فغان
۱۶ شعر از رهی معیری
چو من ز سوز غمت جان کس نمی سوزد که عشق خرمن اهل هوس نمی سوزد در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری تو را که دل به فغان
جز کوی تو جایی من آواره ندارم جولانگه برق است ولی چاره ندارم یک جلوه کند ماه در آیینه صد موج جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم
به مهر و ماه چه نسبت فرشته روی مرا سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید کجا به نرمی اندام او بود مهتاب کجا به گرمی آغوش او بود خورشید
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است چو برق می روی از آشیان ما به کجا نوای دلکش حافظ کجا و نظم رهی ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست هست خون دل اگر باده به مینایم نیست به سراپای تو ای سرو سهی قامت من کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق مستم آنگونه