آتش خاموش
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی
۲۴ شعر از رهی معیری
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی
بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم در سرای دل بهشت آرزویی یافتم عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم خاطر از آیینه صبح است روشن تر مرا این صفا از
گر به چشم دل جانا جلوه های ما بینی در حریم اهل دل جلوه خدا بینی راز آسمان ها را در نگاه ما خوانی نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی با شکوه درویشان شاه
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم وگر پرسی چه می خواهی تو را خواهم تو را خواهم نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب
در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است باده روشن دمی از دست ساقی دور نیست ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است خفته از مستی به دامان ترم آن لاله