بهار عشق
روان پرور بود خرم بهاری که گیری پای سروی دست یاری وگر یاری نداری لاله رخسار بود یکسان به چشمت لاله و خار چمن بی هم نشین زندان جان است صفای بوستان از دوستان است غمی در سایه جانان ند
۹ شعر از رهی معیری
روان پرور بود خرم بهاری که گیری پای سروی دست یاری وگر یاری نداری لاله رخسار بود یکسان به چشمت لاله و خار چمن بی هم نشین زندان جان است صفای بوستان از دوستان است غمی در سایه جانان ند
کیم من دردمندی ناتوانی اسیری خسته ای افسرده جانی تذروی آشیان بر باد رفته به دام افتاده ای از یاد رفته دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد همه سوز و همه داغ و همه درد بود آسان علاج درد بی
شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش گفتمش ای روی تو صبح امید در دل شب بوسه ما را که دید قصه پردازی در این صحرا ن
آنکه جانم شد نواپرداز او می سرایم قصه ای از ساز او ساز او در پرده گوید رازها سر کند در گوش جان آوازها بانگی از آوای بلبل گرم تر وز نوای جویباران نرم تر نغمه مرغ چمن جان پرور است لی
روزی به جای لعل و گهر سنگریزه ای بردم به زرگری که بر انگشتری نهد بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار آن سان که داغ بر دل هر مشتری نهد زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست وآنگه به خنده گ
لاله رویی بر گل سرخی نگاشت کز سیه چشمان نگیرم دلبری از لب من کس نیابد بوسه ای وز کف من کس ننوشد ساغری تا نیفتد پایش اندر بندها یاد کرد آن تازه گل سوگندها ناگهان باد صبا دامن کشان س
عروس چمن مریم تابناک گرو برده از نوعروسان خاک که او را به جز سادگی مایه نیست نکوروی محتاج پیرایه نیست به رخ نور محض و به تن سیم ناب به صافی چو اشک و به پاکی چو آب به روشندلی قطره ش
به دی ماه کز گشت گردان سپهر سحاب افکند پرده بر روی مهر ز دم سردی ابر سنجاب پوش ردای قصب کوه گیرد به دوش جهان پوشد از برف سیمین حریر کشد پرده سیمگون آبگیر شود دامن باغ از گل تهی چمن
چشم فروبسته اگر وا کنی در تو بود هرچه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تو نیست از تو بود راحت بیمار تو نیست به غیر از تو پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی چا