آرزو
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد وین روز مفارقت به شب می آمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش که جان ما به لب می آمد
۱۹ شعر از رهی معیری
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد وین روز مفارقت به شب می آمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش که جان ما به لب می آمد
ای جلوه برق آشیان سوز تو را ای روشنی شمع شب افروز تو را زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست ای کاش ندیده بودم آن روز تو را
داریم دلی صاف تر از سینه صبح در پاکی و روشنی چو آیینه صبح پیکار حسود با من امروزی نیست خفاش بود دشمن دیرینه صبح
یا عافیت از چشم فسون سازم ده یا آن که زبان شکوه پردازم ده یا درد و غمی که داده ای بازش گیر یا جان و دلی که برده ای بازم ده
آسودگی از محن ندارد مادر آسایش جان و تن ندارد مادر دارد غم و اندوه جگرگوشه خویش ورنه غم خویشتن ندارد مادر