بادهفروش
بنگر آن ماه روی باده فروش غیرت آفتاب و غارت هوش جام سیمین نهاده بر کف دست زلف زرین فکنده بر سر دوش غمزه اش راه دل زند که بیا نرگسش جام می دهد که بنوش غیر آن نوش لب که مستان را جان
۵ شعر از رهی معیری
بنگر آن ماه روی باده فروش غیرت آفتاب و غارت هوش جام سیمین نهاده بر کف دست زلف زرین فکنده بر سر دوش غمزه اش راه دل زند که بیا نرگسش جام می دهد که بنوش غیر آن نوش لب که مستان را جان
بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم که گل کسی نفرستد به هدیه زی گلشن بنفشه گرچه دلاویز و عنبرآمیز است خجل شود بر آن زلف
ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی یا خرمن عبیری یا پار سوسنی سوسن نه ای که بر سر خورشید افسری گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری شمشاد سایه گستر آن تازه گل
هوشم ربوده ماه قدح نوشی خورشیدروی زهره بناگوشی زنجیر دل ز جعد سیه سازی گلبرگ تر به مشک سیه پوشی از غم به سان سوزن زرینم در آرزوی سیم بر و دوشی خون جگر به ساغر من کرده ساغر ز دست مد
ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمی یابم لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه صبا از من پیامی ده به آن صیا