قطعهٔ ۱ - نیروی اشک
عزم وداع کرد جوانی به روستای در تیره شامی از بر خورشید طلعتی طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر همچون حباب در دل دریای ظلمتی زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای ترسم رسد به گلبن حس
۵۳ شعر از رهی معیری
عزم وداع کرد جوانی به روستای در تیره شامی از بر خورشید طلعتی طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر همچون حباب در دل دریای ظلمتی زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای ترسم رسد به گلبن حس
در دام حادثات ز کس یاوری مجوی بگشا گره به همت مشکل گشای خویش سعی طبیب موجب درمان درد نیست از خود طلب دوای دل مبتلای خویش بر عزم خویش تکیه کن ار سالک رهی واماند آن که تکیه کند بر عص
سراینده ای پیش داننده ای فغان کرد از جور خونخواره دزد که از نظم و نثرم دو گنجینه بود ربود از سرایم ستمکاره دزد بنالید مسکین که بیچاره من بخندید دانا که بیچاره دزد
حادثات فلکی چون نه به دست من و توست رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا
آن نواساز نوآیین چو شود نغمه سرای سرخوش از ناله مستانه کند جان مرا شیوه باد سحر عقده گشایی است رهی شعر پژمان بگشاید دل پژمان مرا