قطعهٔ ۵۳ - جمالپرست
نه من پرستش روی نکو نمایم و بس کسی که روی نکو را نمی پرستد کیست به عشق کوش اگر حاصل از جهان طلبی که زندگانی بی عشق زندگانی نیست
۵۳ شعر از رهی معیری
نه من پرستش روی نکو نمایم و بس کسی که روی نکو را نمی پرستد کیست به عشق کوش اگر حاصل از جهان طلبی که زندگانی بی عشق زندگانی نیست
رهی به گونه چون لاله برگ غره مباش که روزگارش چون شنبلید گرداند گرت به فر جوانی امیدواری هاست جهان پیر ترا ناامید گرداند گر از دمیدن موی سپید بر سر خلق زمانه آیت پیری پدید گرداند در
اعرابی ای به دجله کنار از قضای چرخ روزی به نیستانی شد ره سپر همی ناگه ز کینه توزی گردون گرگ خوی شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک شد بر فراز نخلی آسیمه
من نگویم ترک آیین مروت کن ولی این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت هرکه همچون شمع بزم دیگران روشن کند گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت
خویشتن داری و خموشی را هوشمندان حصار جان دانند گر زیان بینی از بیان بینی ور زبون گردی از زبان دانند راز دل پیش دوستان مگشای گر نخواهی که دشمنان دانند