شمارهٔ ۱ - کوی عشق
در خرابات مجانین کن گذر تا ببینی رسم و آیین دگر عادت اینجا ترک رسم و عادت است رسم اینجا ترک جان و ترک سر کوی عشق است این و در وی صد بلا راه عشق است این و در وی صد خطر حضرت عشق است
۶ شعر از رضیالدین آرتیمانی
در خرابات مجانین کن گذر تا ببینی رسم و آیین دگر عادت اینجا ترک رسم و عادت است رسم اینجا ترک جان و ترک سر کوی عشق است این و در وی صد بلا راه عشق است این و در وی صد خطر حضرت عشق است
دگر چه شد که دلم بر کشید ناله زار دگر چه رفت که سر نیست در غم دستار صبا چه گفت به بلبل زبی وفایی گل که همچو اخگر آتش فشان شد از منقار مگر که یار شکسته است ساغر پیمان مگر که دوست گذ
بسکه بر سر زدم ز فرقت یار کارم از دست رفت ودست از کار مشربم ننگ و عشق شور انگیز مرکبم لنگ و راه ناهموار بحر پر شور و ناخدا ناشی دل به دریا همی کنی ناچار در خرابات عشق و شور و جنون
هیچ کاری نشد به تدبیرم چه کنم مبتلای تقدیرم با قضا من نه مرد مصلحتم با قدر من که و چه تدبیرم چون گریزم ز دست بخت سیاه پشه پای مانده در قیرم محنت شهر را امانت دار غصه دهر را ضمان گی
چون نام لب تو بر زبان رانم از دست مگس گریخت نتوانم شوریده آن لبان میگونم آشفته طره پریشانم دیوانه حرفهای موزونم درمانده خنده های پنهانم هر شام ز غم غنچه دلتنگم هر صبحدمان چو گل پری
شد از فروغ شاه صفی گلستان جهان خورشید گو متاب دگر بر جهانیان کف کار ابر کرده و رخسار کار مهر دیگر چه منت است زمین را به آسمان زین کو چرا روند حریفان به سیر خلد زین رو چرا روند به گ