شمارهٔ ۱
بسوختیم به برق طلب سراپا را کسی نداند از آن بی نشان نشان ما را مگر صبا ز سر زلف او گره بگشود که بوی مشک گرفت است کوه و صحرا را
۲۰ شعر از رضیالدین آرتیمانی
بسوختیم به برق طلب سراپا را کسی نداند از آن بی نشان نشان ما را مگر صبا ز سر زلف او گره بگشود که بوی مشک گرفت است کوه و صحرا را
به غیر راز دل در صحبت دشمن نمی ریزد غمی در دل اگر دارد چرا بر من نمی ریزد به جان دوستان بگمار در دل گر غمی داری که کس این باده در پیمانه دشمن نمی ریزد
دلم را برد زلف مشک رنگش چه چاره تا برون آرم ز چنگش ز دل شد نام من آلوده ننگ که نه دل باد و نه نام و ننگش
هم آغوش که شد یارب که امشب خجالت می تراود از نگاهش ز بوی مشک من مدهوش گشتم نهادم سر چو اندر خاک راهش
رود از رفتنت فرزانه از هوش شود از دیدنت دیوانه عاقل ز دنیا کام ما حاصل نگردد که کام ما ز ناکامی است حاصل چو شوری نیست چه پایی و چه سر چو عشقی نیست چه سنگی و چه دل