ریاض قلوب عارفین محقق و بساتین ارواح سالکین مدقق را خضرت و نضرت از قطرات سطرات فیوضات متکثره و تجلیات متنوعه ذات جلیل لایزال و صفات جمیل ذوالجلالی است که به تأثیر حب ذاتی و تقاضای اسما و صفاتی و به مدلول کنت کنزا مخفیا فأحببت اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف ریاحین رنگین موجودات را از سرابستان لاریب و شبستان غیب به گلستان شهادت ورق ورق بر طبق عرض نهاده و بر شقایق حقایق صور علمیه ازلیه خوددر شواهق حدایق غیبیه ابدیه زمان زمان چشم تماشاگشاده آری
بیت
عشق حق و سر شاهد بازیش
بود مایه جمله پرده سازیش
عربیه
هو العاشق المعشوق فی کل صورة
هوالناظر المنظور فی کل لمحة
زهی قادری-جلت عظمته- که از حوضه روضه قدرتش گنبد نیلوفری برگ نیلوفری وخهی صانعی علتکلمته- که از دمن چمن صنعتش خورشید خاوری شاخ عبهری است بلی
بیت
یک نظر قانع مشو زین سقف نور
بارها بنگر ببین هلمن فطور
هو الواحد الفرد الکثیر بنفسه
فلیس سواه اننظرت بدقة
جلیلی-تعالی شأنه- که نه فلک فلک از دریای جلالش حبابی و ملیکی- علی برهانه- که معموری معموره از ملک بی زوالش خرابی
تحجب عنا واختفی بظهوره
فظلل فیه کل قوم بحجة
نقاشی که سقف سپهر منیع را از بدایع صنایع خامه حکمت ختامه اش چندین هزار نقش بدیع و باغبانی که گلزار پر ازهار چرخ سیار را از نوبهار آثارش همواره رنگ ربیع است همانا
بیت
بهر چشم دوستان یزدان فرد
شش جهت را مظهر آیات کرد
مستغنی یی که قایل هایل هیبتش به قول پرهول ان الله لغنی عن العالمین صادق و ریوفی که منادی هادی رحمتش به ندای خوش ادای ان الله رؤف بالعباد ناطق سالکان مسالک معرفت صفات مقدس خود را به منطوقه مصدوقه انظرإلی آثار رحمة الله از توحید آثاری و تجلی افعالی اخبار نموده واقفان مواقف حقیقت ذات اقدس خود را به اشارت با بشارت کیف یحیی الأرض بعد موتها به جمع بعد الفرق و بقاء بعد الفناء امیدوار فرموده خالقی که به مضمون بلاغت مشحون ان الله خلق الخلق فی ظلمة ثم رش علیهممننوره خلق را از ظلمت آباد عدم رهانیده و به نیمروز وجود رسانیده زهی حکمت که بنای قدرتش به مدلول ولقدخلقنا السموات و الأرض ومابینهما فی ستة أیام بنای پایه و رواق این وسیع وثاق وسبع سموات طباق را در شش روز برافراشته و تعالی قدرت که معمار حکمتش به حکم و خمرت طینة آدم بیدی أربعین صباحا خمیر محبت تخمیر طینت آن عبودیت پذیر را چهل یوم مظهر تجلی جمال و جلال داشته همانا عالم صورت تفصیلی معنی آدم و معنی آدم جامعه اجمالی صورت عالم بلی عالم آدمی است مستفصل و آدم عالمی است مستجمل
بیت
چیست آدم را که در فرزند نیست
در شکر چه بود که اندر قند نیست
لطیفه ونفخت فیه منروحی از تجلی ذاتش غالبا کنایتی و شریفه وعلم آدم الأسماء کلها از ظهور اسماء و صفاتشظاهرا روایتی گویی به مضمون حقیقت مشحون إن الله خلق آدم علی صورته در صوامع قدس غلغله این روایت افتاده بود که
بیت
چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش بر صحرا نهادیم
و به مصداق ما خلق الله شییا إلا واحتجب به منادی رأفت به جهت گوش زد ابلیس پرتلبیس را ندای این کنایت در داده بود که
بیت
جمال ما ببین کاین راز پنهان
اگر چشمت بود پیدا نهادیم
آری دیده وری باید که رنگ تعینات از مرآت دل زداید و نکته ما رأیت شییا إلا ورأیت الله فیه سراید زیرا که
بیت
تعین نقطه وهمی است برعین
چو عینت گشت صافی عین شد غین
سبحان الله چه می گویم که دور افتادم از راه ولینسألتهممنخلق السموات والأرض لیقولن الله
عربیه
ففی کل شیء له آیة
تدل علی أنه واحد
سبحان منیحمده الذاکر باللسان و الناسی بالنسیان السماء بالسمو والأرض بالدنو و ما منشیء إلا یسبح بحمده و مامنسیف إلا یجرد منغمده
اگر ملک است به تنزیه و تهلیل و اگر شیطان است به تمویه و تضلیل اگر انسان است به مدارک و قیاس و اگر حیوان است به انفاس و احساس اگر نبات است به نماء و غذا اگر جماد است به خیر و قضا اگر دریاست به امواج و اگر صحراست به فجاج و اگر نهار است به فلق و اگر لیل است به غسق و ار نار است به شرار اگر خاک است به قرار اگر باد است به تحرک و اهتزاز و اگر آبست به نشیب و فراز
بیت
کفر ودین هر دو در رهش پویان
وحده لاشریک له گویان
بلی کان الله زمانا لمیکنفیه کفر واسلام چه جای کفر و ایمان دشمن و دوست که بجز او هیچ نیست آنجا که اوست عجب اینکه کان الله و لمیکنمعه شیء عجب تر اینکه الآن کماکان
یا منتحیر فیه العاشقون وما
شموا بعرفانهممنکنهه عبقا
جایی که صدر نشین مسند لولاکؑدر کنه ذاتش ما عرفناک فرماید پیداست که از دانش و بینش مشتی خاک چه آید
بیت
زما تا حضرتش نه فصل ونه بین
ولی مهجور ازو هم علم و هم عین
اگرچه آفتاب جهانتاب بر هر ذره ای تابد اما ذره بی تاب از آفتاب چه یابدبلکه
بیت
آنجا که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلح ذره در هوا
إن الله أعز منأنیری وأظهر منأنیخفی
بیت
هست در وصف او به وقت دلیل
نطق تشبیه و خامشی تعطیل
پس از تمهید تحمید و سپاس و تهنیه تحیه بی قیاس درود نامعدودو سلام نامحدود بر عارجان معارج قرب و کمال و ناهجان مناهج جلال و جمال شموس فلک رسالت و اقمار سپهر جلالت هادیان مراصد سبل أعنی طبقات رسل علی نبینا و علیهم السلام که قایدان طریق سداد و مرشدان سبیل رشادند خاصه بر خاصه بنی آدم و خلاصه هر دو عالم سراج سراجه کاینات و گل گلزار موجودات نور حدیقه آفرینش و نور حدقه بینش صدرنشین صفه لولاک و تکیه گزین مسند و ماأرسلناک طوطی شکرفشان شکرستان سبحان الذی أسری عندلیب خوش الحان گلستان و ما ینطق عن الهوی مفتاح خزاین غیب و مصباح انجمن لاریب تاجدار ایوان کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین و شهسوار میدان وما أرسلناک الا رحمة للعالمین مصدر انوار عدم و وجود و مظهر اسرار غیب و شهود حقایق گوی راز منرآنی مبرهن ساز وحی آسمانی نکته سرای معنی نحن الآخرون السابقون و پرده گشای صورت اهد قومی انهملایعلمون بیدار دل لاینام قلبی صاحب منزل ابیت عند ربی محفل لی مع الله را شمع و پروانه مقام محمود جمع الجمع رسولی که به لسان حال مترنم این نیکو مقال که
عربیه
وانی وانکنت ابن آدم صورة
ولی فیه معنی شاهد بأبوتی
شافع روز جزا و مقتدای اهل صفا ابوالقاسم محمد مصطفی و بر آل او و اصحاب او- رضوان الله علیهماجمعین- سیما آن رخشنده گوهر درج ولایت و تابنده اختر برج هدایت گشاینده در خیبر و فکننده سر عنتر زیبنده مسند هارونی و شایسته مسند سلونی برازنده تخت لوکشف و فرازنده قدرنه صدف صادق الوعد و شحنة النجف ابن عم نبی عربی و میرهاشمی المطلبی صاحب ذوالفقار و قاتل الأشرار قالع الکفار و قامع الفجار و قطب الواصلین غوث الموحدین قاید السالکین و هادی العارفین و امیر المؤمنین امام الحاضر و الغایب مظهر العجایب و مظهر الغرایب اسد الله الغالب علی ابن ابی طالب سلام الله علیه و علی أبناءه و أحفاده الأیمة الهادین المهتدین المعصومین الی یوم الدین
بیت
اگر صد سال از ایشان باز گویم
همان سرگشته تر هر دم ز گویم
ز عقل و دانش هر کس فزونند
خدا داند مرایشان را که چونند
کسی طوفان بی دینی نبیند
که اندر کشتی ایشان نشیند
اما بعد بر رأی معرفت انتمای دانایان سیر و آگاهان خبر پوشیده و مستتر نماناد که دراخبار آمده است که حضرت داوود نبی-علی نبینا و علیه السلام- درمناجات با قاضی الحاجات مسألت نمود که لماذا خلقت الخلق و از حضرت رب الارباب خطاب شنود که کنت کنزا مخفیا فأحببت أناعرف فخلقت الخلق لکی اعرف یعنی بودم من گنجی پنهان دوست داشتم که شناخته شوم پس آفریدم خلق را به جهت اینکه بشناسند مرا و نیز در کتاب و سنت تمجید حق شناسان و ترغیب به شناسایی یزدان بسیار واقع است و این خود مشهور و مسلم جمهور است که می فرماید- عز اسمه- ما خلقت الجن و الإنس إلا لیعبدون و مفسرین دانشمند تأویل کرده اند که إلا لیعبدون أیلیعرفون زیرا که عبادت بی معرفت را عظمی چندان ننهاده اند پس از زمان بعثت و رحلت حضرت خاتم الانبیاءؐالی الآن عبادو زهاد و خواص این امت مرحومه را به اقتضای زمان در هر وقتی از اوقات به نامی خاص مخصوص داشته اند و در این اوان به عارف رایت شهرت افراشته اند لهذا این طایفه عالی مقدارو این فرقه بزرگوار را در بیان اسرار شریعت و طریقت و رموز معرفت و حقیقت نظماونثرا عربیا و فارسیا علی اختلاف مشاربهم سخنان سودمند و تحقیقات بلند است فهممنفهم کما قیل
عربیه
یعرفنا منکان منجنسنا
و سایر الناس لنا منکرون
و بعضی از اکابر حالات و مقالات جمعی از این طایفه را جمع نموده و در کتب خویش ثبت فرموده اند چنانکه شیخ فرید الدین محمد العطار کدکنی النیشابوری- قدس سره- درکتاب موسوم به تذکرة الاولیا و مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی ره در کتاب مسمی به نفحات الانس و قاضی نورالله شوشتری در مجلسی ازمجالس المؤمنین و غیرهم و اما بعضی از ایشان را سخنان منظوم و طبع موزون بوده و برخی به نظم لب نگشوده و حضرات مشارالیهم و غیرهم همت والانهمت بر ذکر احوال خجسته مال ایشان گماشته و سخنان منظومه ایشان را ننگاشته و قومی ارباب تذکره نیز در ثبت اشعار شاعرانه این فرقه کوشیده از گفتار پر اسرار عارفانه این طبقه علیه چشم پوشیده
علاوه بر این بسیاری از اعاظم متأخرین پس از تألیف و تصنیف کتب مذکوره به عرصه ظهور آمده اند که حالات و مقالات ایشان در آن کتب مسطور بلکه در افواه خلق نیز مذکور نیست بناء علیه بعضی از اجله اصحاب و اعزه احباب این فقیر ضعف بی مقدار را ترغیب و تحریض فرمودند که چه باشد که تذکره به جهت تبصره اهل بصیرت مشتمل بر اطوار و اشعار و سلسله طریقت و قایدان حقیقت این طبقه شریفه جمع نماید که طالبان و راغبان طریقه حقه طریقت را از حالات این قوم استحضاری و اعتباری و آیندگان را تذکاری از خاکسار حاصل آید و خود فقیر را نیز به مطالعه کتب و اشعار این فرقه ناجیه که محتوی است بر حقایق و دقایق ایمانیه و منطوی است بر عبارات و اشارات عرفانیه شوقی وافر و میلی متکاثر بود و اغلب اوقات دفاتر پر سرایر این اکابر را مطالعه می نمود و اگرچه کتب مثنویات و دواوین غزلیات بسیاری حاصل و از این ره گذر دل محبت منزل با شاهد مدعا واصل بوده لیکن گاهی نیز این اتفاق می افتاد که به علت تصاریف زمان و مهاجرت از اوطان حمل و نقل همه آنها دست نمی داد لاجرم به سبب اسباب مزبوره و مذکوره و ملاحظه بعضی دقایق مسطوره ومستوره با عدم بضاعت و قلت استطاعت مصمم گردید که بعون الله همت برگمارد وتذکره ای مشتمل بر مختصری از احوال و برخی از اشعار این طایفه برنگارد
اگرچه این فرقه جلیله بسیار و این قوم عالیه بی شمارند و هر یک گفتار و اشعار بی حد و مر دارند ولی این فقیر از نگارش ابیات شاعرانه و مجاز ایشان چشم پوشیده ودر گزارش قلیلی از آثار و ذکر اندکی از گفتار عارفانه این بزرگان کوشیده پس این کتاب مشتمل است بر افکار شعرای عرفا و عرفای شعرا و مبنی است بر یک حدیقه و دو مقدمه و دو روضه و یک فردوس و یک خلد در خاتمه چنانکه عن قریب فهرست آن ترتیب خواهد یافت و پرتو اظهار آن بر انظار اولوالابصار خواهد تافت و ضبط تخلص و ثبت نام هر یک را از طبقات عرفا و حکما و معاصرین به طریق تهجی و ملاحظه حرف اول قرارداد و نام این کتاب را ریاض العارفین نهاد
حدیقه اولی را تمهید مقدمه بعضی از احوال و برخی اقوال نمود تا تشکیک غافلین ازمیانه مرتفع و عرصه حسن ظن طالبین متمتع شود و فردوس آخری را جلوه گاه جمعی از معاصرین ساخت و به ذکر حالات و مقالات ایشان پرداخت و در خلد قلیلی از اشعار خود مرقوم و آنرا به خیالات خام خود مختوم کرد که به مدلول منتشبه بقوم فهو منهمبدیشان منسوب و از ایشان محسوب گردد که این فیضی است عظمی و نعمتی است کبری
اگرچه به مصداق المرء مع منأحب تنی چند از محبین و متشبهین مانند این مسکین بدین بهانه در این درآمدند و از این طبقات عالیه محسوب و مجری شدند ولی در نگارش حالات و گزارش خیالات به دستیاری عبارتی و به پایمردی اشارتی از تفاوت حال ایشان حکایتی و از تفرقه مقامات آنها کنایتی می رود که حقیقت مطلب بر طالب مشرب روشن وواضح و پیدا و لایح می شود مخفی نماند که در ترقیم ملاحظه تأخیر و تقدیم زمان و مکان و ایام و مقام نیفتاد و دست تصرف و چشم تکلف بر سود و سرمایه کسی نگشاد
چه اگرچه تعیین اولی ممکن ولکن تحقیق ثانی نامتیقن بود که آن امری است غیبی و عالم الغیب حضرت لاریبی و ایضا ترجیح و تعیین طبقه بر طبقه سلسله بر سلسله و طریقه بر طریقه صورت قال و قیل عدو و خلیل بود بنابراین متقدمین و متأخرین را از صنوف مشایخ و عرفا و فضلا و حکما و اصفیا و اتقیا و طلاب و سلاک به یک ترتیب قلمی نمود الا اینکه جمع کثیری از عرفا در یک روضه و جمعی دیگر را از فضلا و حکما و علما در روضه دیگر بهترتیب مذکور مذکور و بیان آثار و اطوار هر یک به قدر مقدور و حد میسور شد از قبیل مولد ومنشأو اسم و رسم و زمان و مکان و معاشرین و معاصرین و تاریخ ولادت ووفات و نسبت ارادت و صفات و انتساب سلاسل و تألیفات درضمن احوال هر کس مجملا ثبت گردید و هر سلسله و شیخی را چنانکه رسم مؤلفان است تمجید و تعظیم کرد و هر طریقه را به طریقه متداوله در قید ثبت درآورد و ابیات محققانه هر یک را نسبت به سایر ابیات وی انتخاب ساخت و به ضبط اشعار هر کتاب به قدر گنجایش آن پرداخت چه اگر از بسیاری بسیاری نگاشته سبب ظاهر است که اشعار بسیاری تحقیق بی شمار داشته و الحق جمعی فی الحقیقه گنجایش آن دارند که همه افکار ایشان را نگارند و مانع تحریر نمودن باعث تطویل کتاب و موجب تعطیل کتاب بودن خواهد بود
الغرض این شاهد زیبا را چنانکه خواست در قلیل مدتی به اذیل عدتی در صورت عدم آلت با این صورت و حالت آراست چون این ریاض چون مینو به شقایق حقایق و ریاحین مضامین با رنگ و بو آراسته و از خس و خار معایب و نقصان پیدا و پنهان پیراسته آمد باغبان نظر در هر رهگذر پس از تفرج و تأمل در آن حدایق پرگل نقش این معنی در کارگاه صورت کشید و این اندیشه با خود اندیشید که مر این روضه های بدین نیکویی و گلبن ها با این دلجویی را از نظر اهل صواب وسداد و از بینندگان ارباب سلیقه و استعداد پنهان نمودن و از بیم غارت گل چینان طرار در به روی تماشاییان هشیار نگشودن از طریقه انصاف دور و گل گشت این نغز گلستان روحانی و تفرج این تحفه بستان معانی را دیده وری عاقل و صاحب نظری کامل ضرور که سلیمان وار از شنیدن نغمات عنادل چون داوودش از زبان مرغان آگاهی و خلیل آسا در دیدن لمعات مشاعل بی دودش ناظر گلشن لطف الهی باشد نه جاهلی که مانند جالوت و جالوتیان الحان داوود مسعود را صوتی منکر داند و نه غافلی که برسان نمرود و نمرودیان گلستان خلیل جلیل را آتشی شعله ور خواند پیداست که آب نیل در جام قبطیان خوناب و در کام سبطیان شهد مذاب و هر کس متناسب فطری از مشربی دیگر جرعه یاب است
هر زبانی را زبان دانی سزاست
رو زبان دان گوی گرشه ور گداست
بناء علیه به پای تدبر در فیافی تحیر وبوادی تفکر بسی شتافت تا گل گشت این گلستان را کاملی نکته دان دریافت پس این ریاض وقف خرام ملکی آزاده و این نامه به نام شاهنشاهی ملک زاده آمد که سلطانی است درویش بصیرت و درویشی است سلطان سیرت اعنی سرو حدیقه سلطنت و گل گلشن معدلت مهر سپهر شوکت و کامکاری و ماه فلک حشمت و بختیاری درخشنده گوهر درج سخا و تابنده اختر برج صفا درنده ضرغام کنام مناعت و برنده صمصام نیام شجاعت پلنگ ژیان قله جلال و جلادت ونهنگ دمان لجه کمال و سعادت و شاه بیت قصیده بینش و فرد انتخاب جریده آفرینش حسن مطلع مطالع فتوت و حسن مطلب مطالب مروت حدیقه دوحه مجد و جلال و دوحه حدیقه بذل و نوال طوبی روضه معنی و معنی شجره طوبی فتح الباب سحاب کرامت و فصل الخطاب کتاب شهامت خداوند کامکار باذل با دل و شهریار باسل عادت مرآت جمال شواهد حقایق و مشکاة کمال انوار دقایق مصباح انجمن دانش و دها مفتاح مخزن جود و عطا ملک خوی ملک زاده آزاده العارف منطبقة الملوک والواقف لطریقة السلوک ذوالمجد و العطاء أبو المظفر و النصر و الفتح و العلی پادشاه عادل اسلام پناه و سلطان غازی حقایق آگاه ناصب لوای شریعت و طریقت و صاحب مقام معرفت و حقیقت سلطان السلاطین و خاقان الخواقین المؤید منعندالله ابوالمظفر السلطان محمد شاه
لا زالتایام ملکه ودولته
و شید الله أرکان شوکته وصولته
از کرم عمیم مرجواست که به نظر قبول در این شاهد معقول نگرند و اگر در آرایشش تقصیری بینند درگذرند که لاتکلف بالتصوف خوشتر بود عروس نکو روی بی جهیز بنابر آرایش این نامه به نام نامی و اسم سامی درخور نیایش و قابل ستایش آمده
لمؤلفه
یکی جهان حقیقی است این خجسته کتاب
نه چون جهان مجازی پر از قشور و لباب
قشور چیستش الفاظ نیک عذب متین
لباب آن چه معانی پاک نغز صواب
اگر معانی پاینده اش نه چشمه خضر
چرا چوآب حیاتش ز ظلمت است حجاب
چهار رکن وی از پند و وعظ و حکمت و دین
اگرچه رکن جهان خاک و باد و آتش و آب
چنانکه هست جهان را دو باب در صورت
یکی برای ایاب و یکی برای ذهاب
بود ز بهر تماشاییان این نامه
ز جلدهای منقش هم از دو سوی دوباب
خلاف عالم صورت که خلق از آن به نشیب
همیشه مردم او راست عهد عهد شباب
نه پیکر تنی از وی ز جور چرخ به تب
نه خاطر کسی از وی ز رنج دهر به تاب
بنای دهر دمادم خلل پذیرد لیک
بنای او نشود سالهای سال خراب
به رغم اهل جهان اهل او همیشه جوان
نه چون قشور در اعراق و ضعف در اعصاب
شواهدش که چو حوران ماهروی صبیح
نموده طره مشکین به رخ ز شرم نقاب
به صفحه صفحه او صفه صفه ها چون خلد
کشیده صف به صف آنجا کواعب اتراب
به پیش طلعت چون آفتاب ترکیبش
فروغ مهر چو در روز کز گل شب تاب
همی تو گویی بحری است موج زن کان بحر
برون فکنده زموجی هزار در خوشاب
هزار زورق لفظ اندر آن و هر زورق
پر از نفایس معنی نادر نایاب
و یا تو گویی خلد است و جوی ها دروی
روان به طعم به مانند شهد وشیر وشراب
زنافه های طری و زگلبنان لطیف
گرفته عرصه او جمله بوی مشک و گلاب
خموش باش هدایت زخود ستایی چند
قبول شاه بباید نه مدحت احباب
اکنون انسب آنست که به جهت تسهیل قانون این دفتر نمونه و برای تقریب ترتیب این مختصر فهرست گونه نگاشته شود لهذا فهرست آن بدین گونه و ترتیبش بدین نمونه است