ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۷۷ - سعدی شیرازی نَوَّرَ اللّهُ روحه - رضاقلی خان هدایت | ناهید
شاعران / رضاقلی خان هدایت بخش ۷۷ - سعدی شیرازی نَوَّرَ اللّهُ روحه رضاقلی خان هدایت وهو شیخ شرف الدین مصلح بن عبدالله بعضی مصلح الدین گفته اند از اکابر صوفیه و اعاظم این طایفه است در فضایل صوری و معنوی و کمالات عقلی و نقلی وحید زمان خود بوده و مدتهای بسیار در اقالیم سبعه سیاحت نموده و به خدمت بسیاری از عرفا و علمای عهد رسیده و مولانا جلال الدین محمد رومی را در روم دیده و با امیرخسرو در هند صحبت داشته و بارها به مکه پیاده رفته وسالها در بیت المقدس و شام سقایی کرده و به صحبت خضرؑرسیده ارادت به شیخ شهاب الدین سهروردی داشته غالبا با شیخ عبدالقادر ملاقات کرده در سومنات رفته بت بزرگ آنها را شکسته مدت صد و دو سال عمر یافته و بعد از دوازده سالگی سی سال تحصیل کرده سی سال مسافرت کرده و سی سال در همان مکان که اکنون مدفون است انزوا داشته و عبادت می کرده در بعضی کتب کرامات آن جناب را ثبت کرده اند و مشهور است ظهورش در زمان سعدبن زنگی بوده و به سبب خصوصیت به اتابک مذکور سعدی تخلص فرموده اباقاخان و صاحبدیوان از معتقدین شیخ بوده اند و او را تکریم و تحریم فرموده اند کمالات و حالاتش مستغنی از بیان است و دیوان شریفش مشهور و در آن اشعاری که مملو از نکات طریقت و آیات حقیقت است مجملی در این سفینه نگاشته می شود بالجمله وفات شیخ در سنه ۶۹۱ مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه اهل نیاز است
کس را به خیر طاعت خوداعتماد نیست
آن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا
در کوه و دشت هر سبعی صوفی ای بدی
وز هیچ سودمند بدی صوف بی صفا
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست
فرعون کامران به و ایوب مبتلا
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست
یکدانه چون جهد ز میان دو آسیا
داروی تربیت از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست
پنجه دیو به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سر پنجگی قوت جسمانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان را
سر و سامان به ازین بی سر و سامانی نیست
عمل بیار و علم برمکن که مردم را
رهی سلیم تر از راه بی نشانی نیست
آفرین باد بر آن کس که خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند قرار
این همه نقش عجب بر در و دیواروجود
هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیح اند
نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار
دل به دنیا در نبندد هوشیار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
آنچه بینی هم نماند برقرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین
خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
سال دیگر را که می داند حساب
یا کجا رفت آنکه با ما بود پار
ورنه جان در کالبد دارد حمار
گنج خواهی در طلب رنجی ببر
با غریبان لطف بی اندازه کن
تا رود نامت به نیکی در دیار
با بدان بد باش با نیکان نکو
جای گل گل باش جای خار خار
بل بترس از مردمان دیو سار
ثنای حضرت عزت نمی توانم گفت
که ره نمی برد آنجا قیاس و وهم و خیال
رهی نمی برم و چاره ای نمی دانم
مگر محبت مردان مستقیم الحال
ای نفس گر به دیده تحقیق بنگری
درویشی اختیار کنی بر توانگری
آبستنی که این همه فرزند را بکشت
دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری
گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست
بشناس قدر خویش که گوگرد احمری
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم
چون کبر کردی از همه دونان فروتری
شاخ درخت علم ندانم مگر عمل
با علم گر عمل نکنی شاخ بی بری
سودی نبود فراخنایی بر و دوش
گر آدمی ای ترا خرد باید وهوش
گاو از من و تو فراخ تر دارد چشم
خر از من و تو درازتر دارد گوش
ای که انکار کنی عالم درویشان را
توچه دانی که چه سودا به سر است ایشان را
طلب منصب دنیا نکند صاحب عقل
عاقل آنست که اندیشه کند پایان را
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد
هرکه می بینم به چشمم نقش دیوار آمده است
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
فرعون وار لاف اناالحق همی زنی
آنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم ازوست
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
رسد آدمی به جایی که بجز خدانبیند
بنگر که تا چه حد است نشان آدمیت
گر منزلتی هست کسی را مگر آن است
کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست
هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانی
تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
سنگی و گیاهی که درو خاصیتی هست
از آدمی ای به که درو منفعتی نیست
خیال روی کسی در سر است هرکس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسید آشنای اوست
کوتاه همتان همه راحت طلب کنند
عارف بلا که راحت او در بلای اوست
بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست
نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفه ای بی بصرند
شرف مرد به جودست و کرامت به سجود
هرکه این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
اگر خدای نباشد ز بنده ای خشنود
شفاعت همه پیغمبران ندارد سود
گنه نبود و عبادت نبود بر سر خلق
نوشته بود که این مقبل است و آن مردود
دل آیینه صورت غیب است ولیکن
شرط است که با آینه زنگار نباشد
نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد
سفر نیازمندان ز سر خطا نباشد
به چشم عجب و تکبر نظر مکن بر خلق
که دوستان خدا ممکنند در اوباش
عجایب نقشها بینی خلاف رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل
هیچکس بی دامن تر نیست اما دیگران
باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم
سالها در پی مقصود به جان گردیدیم
یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
هرکه به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
آستین بر روی نقشی در میان افکنده است
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده است
هیچ نقاشی نمی بیند که شوری افکند
وانکه دید ازحیرتش کلک ازبنان افکنده است
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرآنی ور عابد اصنامی
گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی
منتخب مثنوی بوستان در توحید
بری ذاتش از تهمت ضد و جنس
غنی ملکش از طاعت جن و انس
درین ورطه کشتی فرو شد هزار
که پیدا نشد تخته ای بر کنار
کسی را درین بزم ساغر دهند
که داروی بی هوشی اش در دهند
کسی ره سوی گنج قارون نبرد
وگر برد ره باز بیرون نبرد
به طاعت بنه چهره بر آستان
تو هم گردن از حکم او در مپیچ
که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
نه بر باد رفتی سحرگاه و شام
در آخر ندیدی که بر باد رفت
خنک آنکه با دانش و داد رفت
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
قدم باید اندر طریقت نه دم
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
که ایمن تر از ملک درویش نیست
گدا را چو حاصل شود نان شام
چنان خوش بخسبد که سلطان شام
اگر سرفرازی به کیوان در است
وگر تنگ دستی به زندان در است
چو سیل اجل بر سر هر دو تاخت
نمی شاید از یکدگرشان شناخت
نه هر آدمی زاده از دد به است
که دد ز آدمی زاده بد به است
چو انسان نداند بجز خورد و خواب
جهان ای پسر ملک جاویدنیست
همه تخت و ملکی پذیرد زوال
که هر مدتی جای دیگر کس است
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست
هر آنچه از تو آید به چشمش نکوست
ستایش سرایان نه یار تو اند
ملامت کنان دوستدار تو اند
به نزدیک من صلح بهتر ز جنگ
که صورت ز معنی بماند به جای
که با خود نصیبی به عقبی برد
مگردان غریب از درت بی نصیب
مبادا که گردی به درها غریب
که ترسد که محتاج گردد به غیر
جوانمرد گر راست خواهی ولیست
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است
کرم ورزد آن سر که مغزی دروست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به هر دو سرای
که نیکی رساند به خلق خدای
که معنی طلب کرد و دعوی بهشت
وصیت همین یک سخن بیش نیست
خورش ده به گنجشک و کبک و حمام
که یک روزت افتد همایی به دام
بدانی که چون راه بردم به دوست
هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
نه هر کس سزاوار باشد به مال
وله ایضا در صفت اولیاءالله کثرهم الله تعالی گوید
نه تلخ است صبری که بر یاداوست
که تلخی شکر باشد از دست دوست
به سروقتشان خلق کی پی برند
که چون آب حیوان به ظلمت درند
چو پروانه آتش به خود در زنند
نه چون کرم پیله به خود درتنند
لب از تشنگی خشک بر طرف جوی
نگویم که بر آب قادر نی اند
که بر شاطیی نیل مستسقی اند
ترا عشق همچون تویی ز آب و گل
به بیداری اش فتنه بر خط و خال
به خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سر نهی بر قدم
که بینی جهان با وجودش عدم
تو گویی به چشم اندرش منزل است
اگر دیده بر هم نهی منزل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوی
نه طاقت که یکدم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب برنهی
چو عشقی که بنیاد او برهواست
چنین فتنه انگیز و فرمانرواست
که باشند در بحر معنی غریق
ز سودای جانان به جان مشتعل
به ذکر حبیب از جهان مشتغل
چنان مست ساقی که می ریخته
که کس مطلع نیست بر دردشان
الست ازل هم چنانشان به گوش
به فریاد قالوا بلی در خروش
به یک نعره کوهی ز جابرکنند
به یک ناله شهری به هم درزنند
چو سنگند خاموش و تسبیح گو
فروشوید از چشمشان کحل خواب
فرس گشته از بس که شب رانده اند
سحرگه خروشان که وامانده اند
شب و روز در بحر سودا و سوز
چنان فتنه بر حسن صورت نگار
ندادند صاحبدلان دل به پوست
وگر ابلهی داد بی مغز اوست
که دنیا و عقبی فراموش کرد
مرا با وجود تو هستی نماند
به یاد توام خودپرستی نماند
تویی سر برآورده از جیب من
به حقش که تا حق جمالم نمود
که هم دد توان خواندشان هم ملک
خردمند و شیدا و هشیار و مست
گه آسوده در گوشه ای خرقه دوز
گه آشفته در مجلسی خرقه سوز
نه سودای خودشان نه پروای کس
نه در کنج توحیدشان جای کس
به خود سر فرو برده همچون صدف
نه مردم همین استخوانند وپوست
نه هر صورتی جان معنی دروست
نه سلطان خریدار هر بنده ایست
نه در زیر هر ژنده ای زنده ایست
اگر ژاله هر قطره ای در شدی
چو خرمهره بازار زو پر شدی
به یک جرعه تا نفخه صور مست
به تیغ از غرض برنگیرند چنگ
که پرهیز و عشق آبگینه است و سنگ
که نشنیده ام کیمیاگر ملول
زر از بهر چیزی خریدن نکوست
چه خواهی خریدن به از یار و دوست
یکم روز بر بنده ای دل بسوخت
که می گفت و فرماندهش می فروخت
ترا بنده از من به افتد بسی
مرا خواجه چون تو نباشد کسی
ترا هرچه مشغول دارد ز دوست
گر انصاف پرسی دلارامت اوست
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه دربند دوست
ترا تا دهن باشد از حرص باز
نیاید به گوش دل از غیب راز
نبینی به جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد
قضا را من و پیری از فاریاب
مرا یک درم بود و برداشتند
سیاهان براندند کشتی چو دود
برآن گریه قهقه بخندید و گفت
مرا آن کس آرد که کشتی برد
خیالی است پنداشتم یا به خواب
زمدهوشی ام دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد وگفت
عجب داری ای یار فرخنده رای
که ابدال در آب و آتش روند
پس آنان که در وجد مستغرق اند
شب و روز در عین حفظ حق اند
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودک به دست شناور درست
نترسد اگر دجله پهناور است
به دریا نخواهد شدن بط غریق
سمندر چه داند عذاب الحریق
تو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک تردامنی
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
بر عارفان جز خدا هیچ نیست
و له ایضا در توحید حق سبحانه و تعالی به طریق شهود
توان گفتن این با حقایق شناس
که پس آسمان و زمین چیستند
بنی آدم و دام و دد کیستند
که هامون و دریا و کوه و فلک
پری و آدمیزاد و دیو و ملک
همه هرچه هستند از آن کمترند
که با هستی اش نام هستی برند
عظیم است پیش تو دریا به موج
بلند است خورشید تابان به اوج
که ارباب معنی به ملکی درند
که گرهفت دریاست یک قطره نیست
وگر آفتاب است یک ذره نیست
جهان سر به جیب عدم برکشید
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
چه بودت که بیرون نیایی به روز
ببین کاتشین کرمکی خاک زاد
جواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نی ام
ولی پیش خورشید پیدا نی ام
اگر عز و جاه است وگر ذل قید
من از حق شناسم نه از عمر و زید
نه بیمار داناتر است از طبیب
توتا با خودی با خودت راه نیست
وزین نکته جز بی خود آگاه نیست
سماع است اگر عشق داری و شور
که او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زیر
سراینده خود می نگردد خموش
ولیکن نه هر وقت باز است گوش
چو شوریدگان می پرستی کنند
به رقص اندر آیند دولاب وار
چو دولاب بر خود بگریند زار
به تسلیم سر در گریبان برند
چو طاقت نماند گریبان درند
بگویم سماع ای برادر که چیست
اگر مستمع را بدانم که کیست
گر از برج معنی پرد طیر او
وگر مرد لهو است و بازوی ولاغ
چه مرد سماع است شهوت پرست
به آواز خوش خفته خیزد نه مست
نه هیزم که نشکافدش جز تبر
جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور
مکن عیب درویش مدهوش و مست
که غرقه است زان می زند پا و دست
گشاید دری بر دل از واردات
که چونش به رقص اندر آرد طرب
شتر را که شور و طرب در سر است
مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
رو ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهان سوز و سرکش مباش
طریقت جز این نیست درویش را
که افتاده دارد تن خویش را
فرو ریختند از سرایی به سر
کف دست شکرانه مالان به روی
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتن بین مخواه
که معنی طلب کرد و دعوی بهشت
خدابینی از خویشتن بین مجوی
یکی حلقه کعبه دارد به دست
گر این را براند که باز آردش
ور آن را بخواند که نگذاردش
نه منعم به مال از کسی بهتر است
خر ار جل اطلس بپوشد خر است
که سوزیش در سینه باشد چو شمع
دلم خانه مهر یار است و بس
از آن می نگنجد درو کین کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
شنیدم که در دشت صنعا جنید
سگی دید برکنده دندان ز صید
فرومانده عاجز چو روباه پیر
چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش
بدو داد یک نیمه از نان خویش
شنیدم که می گفت و خون می گریست
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست
به ظاهر من امروز از او بهترم
دگر تا چه راند قضا بر سرم
از آن بر ملایک شرف داشتند
که خود را به از سگ نپنداشتند
که از خلق بسیار بر سرخورند
اگر مشک را ابلهی گنده گفت
تو مجموع باش او پراکنده گفت
به عیب تو گفتن نیابد مجال
نه در چنگ و بازوی زورآور است
چو نتوان برافلاک دست آختن
چه داند طبیب از کسی رنج برد
که بیچاره خواهد خود از رنج مرد
سپر نیست مر بنده را جز رضا
بگفت ار به دست من استی مهار
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
چه زنار مغ بر میان و چه دلق
که درپوشی از بهر پندار خلق
خجالت نبرد آنکه بنمود بود
زراندودگان را بر آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند
به از پارسایی خراب اندرون
نگویم تواند رسیدن به دوست
در این ره جزآن کس که رویش دروست
خور و خواب تنها طریق دد است
برین بودن آیین نابخرد است
بر آنان که شد سر حق آشکار
تو خود را از آن در چه انداختی
که چه را ز ره باز نشناختی
خبر ده به درویش سلطان پرست
که سلطان ز درویش مسکین تر است
گدا را کند یک درم سیم سیر
فریدون به ملک عجم نیم سیر
اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه
وقار است و نااهل را پرده پوش
که بدمرد را خصم خود می کنی
کسی پیش من در جهان عاقل است
که مشغول خود وز جهان غافل است
کس از دست طعن زبان ها نرست
اگر خودنمای است وگر حق پرست
چو راضی شد از بنده یزدان پاک
گر اینان نباشند راضی چه باک
بداندیش خلق از حق آگاه نیست
ز غوغای خلقش به حق راه نیست
از آن ره به جایی نیاورده اند
که اول قدم ره غلط کرده اند
یکی اهرمن خوی و دیگر سروش
نپردازد از حرف گیری به پند
که یارد به کنج سلامت نشست
که پیغمبر از خبث مردم نرست
خدا را که بی مثل و یار است و جفت
همانا شنیدی که ترسا چه گفت
صفایی به دست آور ای بی تمیز
تو قایم به خود نیستی یک قدم
ره راست باید نه بالای راست
که کافر هم از روی صورت چو ماست
مگر روزی افتد به سختی کشی
چو بینی ز خود بینواتر کسی
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
و له رحمة الله علیه فی المعارف
الا ای که عمرت به هفتاد رفت
مگر خفته بودی که بر باد رفت
چو پنجاه سالت برون شد ز دست
غنیمت شمر چند روزی که هست
کسانی که از ما به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
که هرکه این سعادت طلب کرد یافت
شراب از پی سرخ رویی خورند
به مردان راهت که راهی بده
به حقت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز
ز جرمم در این مملکت جاه نیست
ولیکن به ملک دگر راه نیست
چه برخیزد از دست تدبیر ما
همین نکته بس عذر تقصیر ما