ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شعر | ناهید
شاعران / رضاقلی خان هدایت بخش ۶۰ - نادری کازرونی رضاقلی خان هدایت اسم شریف آن جناب حاجی میرزا محمد ابراهیم عاشقی است عارف و فاضلی است حکیم به انواع کمالات صوری و معنوی آراسته و از نقایص و رذایل صفات انسانی پیراسته مدتهای مدیده به اتفاق والد ماجد در عتبات عالیات عرش درجات در تحصیل علوم متداوله کوشش نموده و وجود محمود خود را مجموعه کمالات ظاهری و باطنی فرموده در حکمت عقلی سینه اش مخزن اشراق و در حکمت طبیعی وجودش معروف آفاق از مبادی شباب به صحبت اصحاب حال راغب و معاشرت و مجالست ارباب کمال را طالب بسیاری از اهل سلوک و معرفت را ملاقات کرده و در تزکیه و تصفیه قلب وقالب روزگاری به سر آورده اجداد کبارش از سادات عالی درجات و حاوی کمالات ودر کازرون توطن داشته و در آن بلده نظر مراعات و الطاف گماشته عمش در زمان سلاطین زندیه حکیم باشی بوده و به حسب اسم و رسم دم مسیحی در معالجات ظاهر می نموده و جناب معزی الیه نیز اقتباس علوم حکمت طبیعی از وی نموده و مدتهای مدید در آن بلد به نظم ونسق مزارعات منسوبه به خود توجه می نموده پس مسافرت هندوستان گزیده و ارباب کمال آن کشور را دیده و دیگرباره به ایران مراجعت و در شیراز در کمال منزلت و اعزاز متوطن و اخلاص و ارادت به خدمت جناب عارف مجرد و شیخ موحد الحاج میرزا ابوالقاسم شیرازی نورالله روحه ورزیده و از همت آن جناب به درجات عالیه توحید و معرفت رسیده غرض حکیمی است واقف و سالکی است عارف رندی است خانه برانداز و عاشقی است پرنیاز
طبعش به محبت اهل کمال و جمال مایل و گرد تعلقات دنیوی از ذیل همت بلندش زایل مدتهاست که صحبتش دست داده و ابواب معاشرت و ملاطفت با فقیر گشاده و الآن کماکان آن جناب را در فنون نظم نیز طبعی است سریع الخیال و قادر و اشعار بسیار از هر مقوله ازوی صادر قصاید و غزلیات و ترجیعات بسیار دارد و اکنون مدتی است که طریق مثنوی گویی را به پای بلاغت می سپارد و نظر به عدم مبالات در جمع و ضبط خیالات بسیاری از افکار ابکارش مفقود گشته وجمعی که باقی مانده نیز هنوز به ترتیب ننوشته جنابش را مثنویات متعدده است بعضی تمام و برخی بی انجام منجمله مثنوی موسوم به گلستان خلیل و مثنوی موسومه به مشرق الاشراق و مثنوی موسوم به انفس و آفاق و مثنوی موسوم به منهج العشاق و مثنوی موسوم به شایق و مشتاق و مثنوی موسوم به چهل صباح و تیمنا و تبرکا از اشعار و مثنویاتش برخی نوشته شد
منقصایده فی التوحید و الحکمه
جمال خویش را تا جلوه داد آن شاهد یکتا
ز یک معنی هویدا شد هزاران صورت زیبا
چوجان درتن به صورت گشته معنی مخفی و پنهان
چوبو از گل زصورت گشته معنی ظاهر و پیدا
فروغ لم یزل در ماسوی شد ماسوی افروز
جمال بی جهت در شش جهت آمد جهت آرا
شوی گردیده ور از دیده معنی عیان بینی
چو بی همتایی مظهر مظاهر جمله بی همتا
نزول اشیاءوحدت کرده سوی کثرت و زین رو
ز کثرت سوی وحدت می روند آشفته و شیدا
زرفتن تا به رفتن فرق ها شد درطریق حق
کجا رفتار دانشور کجا رفتار نابینا
ای دل چنان که بی خبران چند در هوس
ای جان طفیل بی هنران چند در هوا
کامل ز گاه ناموری کی کشیده دست
عاقل به راه بی خبری کی نهاده پا
عفریت دهر کش نبود شغل جز ستم
فرتوت چرخ کش نبود کار جز جفا
فرزانه خوان کسی که فروبست زان نظر
دیوانه دان کسی که فروجست زان وفا
شو غرقه محیط هویت گرت هواست
گردی ز بند و قید هوا و هوس رها
خواهی که ماسوی همه زانت شوند شو
در عالمی که نیست در آن راه ماسوا
بر نقش خویش زیب ده از نقش معرفت
بر نفس خویش بهره ده از نفس از کیا
زهد است دفع علت اسقام آثمین
تقوی است زیب و زینت اندام اتقیا
وز فر فقر رو دهدت فر اولیا
ای گشته از خذؤه فغلوه مطمین
هان تا ندای ارجعیت باد رهنما
نه دیده در ره طلب و چشم دل ببند
زین دامگه که دانه او نیست جز بلا
چهار شرط بود شرط انعکاس صور
سزای ناظر مرآت در بر دانا
یکی تقابل و ثانی صفا سیم ظلمت
چهارمین عدم قرب و بعد حین لقا
ازین چهار یکی گر قصور یافت نگشت
گه مشاهده عکسش رخ شهود نما
چو شد ضمیر تو جای تجلی انوار
چو گشت باطن تو طور آتش موسی
چرا به صیقل نام خدا صفا ندهی
دلت که آمده مرآت شاهد اسما
بکش ز قید علایق چو رادمردان دست
بنه به راه هدا از پی هدایت پا
که تا به منزل اقصی رسی بری ز خطر
که تا به مقصد اصلی رسی عری ز خطا
خرم دلی که از مدد طالع جوان
بگزید گوشه ای ز جهان و جهانیان
خواهی اگر فراغ برون کن تو ازدماغ
سودای دهر کش نبود سود جز زیان
درکوی بی نشانی و گمنامی آورد
تا بو که یابی ای دل غافل ز حق نشان
همچون هوس همی چه روی سوی رنگ و بو
همچون مگس همی چه روی گرد این و آن
عنقاصفت ز جمله عالم کناره گیر
سیمرغ وار از همه کس گم کن آشیان
نی سوی دنیا امیدم و نه به عقبا
داشته چرخم درین میانه معطل
چهره به شکل عروس کرده مشکل
باطنش از هر قبیح آمده اقبح
ظاهرش از هر جمیل ساخته اجمل
مهر کند وعده کوشدم به ره کین
شهد دهد جلوه و ببخشد حنظل
گر سزد شوری ز شور عشق بر سرداشتن
کی سزد جز شور عشقت شور دیگر داشتن
محضری آمد قوی در پاک دامن بودنم
در غمت ای پاک دامن دامن تر داشتن
پختگان غم عشق تو زغیرت سوزند
که زنند از چه دم از عشق رخت خامی چند
در همه ذرات جز خورشید روی یار نیست
لیک چشم احولان شایسته دیدار نیست
بی حضورت از حضورت نیستم یک دم جدا
کز حضورت با غیاب و با حضورم کار نیست
ذات است کز مجالی اوصاف رونماست
یک ذات پاک وصاف کدر این همه صفات
یک قطره از محیط جلال تو ماسوا
یک ذره ز آفتاب جمال تو کاینات
ای نادری تو ممکن و اسرار واجب است
بیرون ز حد وسعت ادراک ممکنات
دل به جستجوی یار و یار را جا در دل است
هست آسان وصلش اما تا تو هستی مشکل است
تو ز محفل خارجی نه داخل بزم وصال
ورنه او هم محفل آرای دل و هم محفل است
وصل جانان ای که گفتی می دهند از ترک جان
ترک جان اندر ره جانان نخستین منزل است
شد ربوبیت او کنه عبودیت تو
ترک خود گیر و نگر نبودت ار آگاهی
راه او رو جز ازو پا بکش و دست بدار
خود به خود آی وزخود بین که که را می خواهی
دلبر بسیار و دل نگه دار کم است
وز همدهی جمله جهان رنج و غم است
گر اهل دلی تو دل به دلداری ده
کو همدم هر دم تو و عین دم است
ای از تو همه پر و توخالی ز همه
بنموده جمال تو مثالی زهمه
تو عین خیال و از خیال این همه را
ما بود نماینده نمودیم همه
ای ز بی رنگی نموده رنگ ها
جز تو آگه کس نه زین نیرنگ ها
جمله اعیان را به هم آمیخته
دیده ور داند که سر خاک چیست
گرد خاک این گردش افلاک چیست
ای کمون خاک را از تو بروز
آتشم را سر به سر انوار کن
آفتاب است و نهان در فیء بود
معنی اش مسجود و صورت ساجداست
معنیش معبود و صورت عابد است
سر به سر اشیا به جستجوی او
همچنان که نفس انسان هر نفس
فیض رحمان آن که باشد لایزال
اقتضای آن کند در جمله حال
کان حقایق وان صور کش هست سر
او بود روح القدس ام الکتاب
نفس کلی کان محیط هرشی است
او محیط و سر به سر اشیاء محاط
دارد او با روح اعظم ارتباط
آن کتابی را که گویندش مبین
نیست جز او پیش ارباب یقین
پس طبیعت را که خوانندش غراب
گشته جاری در همه اجسام او
اوست در اجسام جاری لامحال
تا برد اجسام را رو در کمال
پس هبا نی جوهری کان قاهر است
صورت اجسام در وی ظاهر است
این چنین گویند ارباب عقول
کاین طبیعت را هبا در خور بود
آن برادر وین دگر خواهر بود
ز ازدواج آن دو این پیدا شده
شکل می باشد مناسب با حکیم
اسم الله است انسان را نصیب
باخبر زان هر که گردد آدم است
راه بی اندازه می پو ای سلیم
دیده ای آور به کف دیدار جو
دیده جز از یار نبود یار جو
عقل در مصنوع صانع دیده است
عشق خود این هر دو مانع دیده است
عقل گه کفر آید و گه دین بود
فکر پیش آور که فکرت حکمت است
حکمت الحق بازدیده فکرت است
هر دنی کش شد ز فکرت پر و بال
فکر یک دم مصطفی دیده قرین
ای خدا ای رازدان ای کارساز
بنده را یار از خود و دمساز ساز
پیشتر ز ایجاد این بی حصر دیر
عشق در خود حسن را می کرد سیر
ز آن نظر نور محمدؐجلوه کرد
ذات او از نور سرمد جلوه کرد
عشق را نازش نیازآموز ساخت
حسن را هم عشق بازآموز ساخت
گفت پیغمبر که چون آید اجل
نیست همراهی ترا غیر از عمل
آن عمل چه بود خیال غالب است
ز آن که هر مطلوب سر طالب است
چیست تقوی رستن از قید خودی
خویشتن بین چون شود بی خویشتن
خویش جان گردد دهد از خویشتن
بگذر از خود بینی و خواری طلب
یار را از خواری و زاری طلب
گم شوی از خود ز خود پیدا شوی
پوست چه بود این خودی و بخردی
مغز چه بود بی خودی در بی خودی
ذره ای بی آفتاب دوست نیست
قطره ای دور از حباب دوست نیست
هر که در عشق خدا گردد فنا
ذات یکتایش بود خود خون بها
خاک بودی و گل و ریحان شدی
تا به حیوان آمدی و جان شدی
رمز موتوا گفت قبل ان تموت
مطلق از قید علایق شو تمام
تا به مطلق راه یابی والسلام
صد هزاران شکل از اوراق بین
جمله را در طور وحدت طاق بین
صد هزاران صورت و رنگ آمده
جمله از نیرنگ بی رنگ آمده
صورت انسان که مرآت حق است
عالمی کان کل فی الکل آمده
هم از آن اسرار وصل یار جو
زین حدیث آمد هویدا راز هو
آن ریا باشد که هنگام نماز
در تو نبود هیچ چیز الا خدا
با خدا گر جز خدا رازت بود
الریا شرک دری کان سفته است
ترکه کفر پس از او گفته است
شرک باشد هر که اشیاء ای فتی
کفر دان کان چت درآید در خیال
بنگری در وی جلال ذوالجلال
پرده گشاینده ز غیب از شهود
ای همه تو وی همه دور از جوار
از تو فروزنده بود نور و نار
بر ده و دو معنی حق شد تمام
بر ده و دو باد هزاران سلام
رو به صفات آر که ذات خداست
عشق به عقل آمد و اجمال یافت
نفس به تکمیل وی اکمال یافت
عشق به شکل آمد و اشکال یافت
شکل پذیر آمد و اکمال یافت
عشق بشد عرش و به کرسی نشست
عشق به هم بست و ز هم برشکست
عبد شد و روی به معبود کرد
زآنچه به جسم آمده حیوان شده
لطف خدا کرده لطیف این هوا
وان نه فزوده شده نه کاسته
با همه و بی همه بی پا و سر
کوی به کو جای به جا دربه در
زیر و زبر آنچه نمودار تست
با همه و بی همه و این همه
هان به هوا در نگر و راز جو
روی به علم آر و عمل پیشه کن
از پس و از پیش خود اندیشه کن
علم و عمل گشت چو سرمایه ات
برتر از اندازه شود پایه ات
با تو خدای تو و تو دربه در
جسته خدا را تو ز زیر و زبر
هیچ نه خارج ز تو ای مرد راه
شو ز خودی فارغ و دریاب شاه
ساده شو و ساده که جز سادگی
زیر و زبر یک شد و شد ذات تو
دیو به معنی به صور آدم است
بیش ز شیطان به سه حد آمده
از زبرش جذبه کشاندی به زیر
عالم اکبر تو و این اصغر است
گرچه به صورت ز تو بس اکبر است
زیر و زبر این همه اسرار نغز
نفس بکاه و به خود زور بخش
نفس تو شد لمعه ای از نفس کل
جلوه گر از تست ز پست و بلند
ای تو خود آینده خدایی تراست
از همه جا جلوه نمایی تراست
زیر و زبر پرتوی از روی تو
هم به تو سوگند که من نیستم
در همه جا با همه سر کرده ای
بی کم و کیفت کم و کیفم ربود
بی کم و کیف و کم و کیفم تویی
دیده جانم به رخت روشن است
لاله ستان این دل صد داغ من
دم مزن از خود که دم از دیگری است
این همه بیش و کم ازدیگری است
در همه گوش از توسروش آمده
ای تو بصیر آمده از هر بصر
روی تو منظور تو از هر نظر
ز آنچه بجز روی تو رخ تافتم
من مثنوی مسمی به انفس و آفاق
بی کم و کیف و بی چه و چونی
زین میان عالمی به پا کردی
تا که جان ها به هم فراآری
عقل و نفسش دهی و طبع وکمال
صیقلی سازیش به فضل و کمال
در کمالش کشی به وجد و به حال
وجد و حالش دهی و سیر و سلوک
پای تا سر ز عشق خود سوزیش
چون که افروختیش ز آتش عشق
تا که شد از خودی خود هم دور
فاش کردی که جز تو نبود هیچ
هیچ را داده ای تو پیچاپیچ
نادری را ز سر به سر برهان
فرع او را به اصل او برسان
به نام آنکه بی نام و نشان است
نهان از جمله در جمله عیان است
نهان از هرچه چه پنهان چه پیدا
عیان از هرچه چه زشت و چه زیبا
عیان یک ذره بی خورشید او نیست
هویدا هیچ بی تأیید او نیست
بود خورشیدش از هر ذره پیدا
ز نابودی چه ما بودت نمودار
ز خود تا خود ز اعلا و ز ادنا
به خود تا خود ز نابینا و بینا
فراهم کرده جمع الجمع کردی
به بزم هستی آن را شمع کردی
ز عقل و نفس و طبع و شکل ز انوار
ز عرش و کرسی و افلاک دوار
ز عنصر آنچه از مربوط و رابط
عجین گردیده و نعم العجینی
وز آن دیدی جمال دلکش خویش
فروزان مهرو روشن ماه از او
غم و وجد و گدا و شاه از او
هویدا هرچه مان از ظلمت و ضوء
زان محو و به وجد خاک و افلاک
سبحان الله چه حیرت است این
معنی بد و شد به صورتش نقل
به هر ذره خورشیدی اندوخته
وز آن جمله محمود محبوب تر
رسول و علی هر دو یک نور پاک
بر ایشان عیان سر افلاک و خاک
چو شد از ده و دو مدار جهان
چو زیر و زبر نیست جز این عدد
عیان در عیان جلوه یار بین
ز هر ذره بی پرده دیدار بین
نه آن را بقا و نه پایندگی
بجز روی آن دل که باشد خدا
به اوضاع گیتی ز درد و ز خار
نمودی است مانند خواب و خیال
چو پاینده نبود به کس هیچ چیز
ز هر چیز اولی و انسب گریز
بدان ای خردمند باهوش و هنگ
کسی کان ز دانش نشد بهره ور
بلی متصف آن که شد با صفات
بدان سان که از پرتو آفتاب
عیان شوره بومت نماید سراب
چو آبت سراب آید از راه دور
سرابی است کش بود نه جز نمود
بدان سان که اصل نمود سراب
نموده جهان ز آفتاب حق است
به دیدار از آن قید بالا و زیر