شمارهٔ ۱
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا اثر میر نخواهم که بماند به جهان میر خواهم که بماند به جهان در اثرا هرکه را رفت همی باید رفته شمری هرکه را مرد همی ب
۱۲۹ شعر از رودکی سمرقندی
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا اثر میر نخواهم که بماند به جهان میر خواهم که بماند به جهان در اثرا هرکه را رفت همی باید رفته شمری هرکه را مرد همی ب
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار نزهت و آرایش عجیب شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب
لنگ دونده ست گوش نی و سخنیاب گنگ فصیح است چشم نی و جهان بین تیزی شمشیر دارد و روش مار کالبد عاشقان و گونه غمگین
ترنج بیدار اندر شده به خواب گران گل غنوده برانگیخته سر از بالین هر آنکه خاتم مدح تو کرد در انگشت سر از دریچه زرین برون کند چو نگین
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین باشد که در وصال تو بینند روی دوست تو نیز در میانه ایشان نه ای ببین