بخش ۴۸
سر فرو بردم میان آبخور از فرنج منش خشم آمد مگر
۱۰۵ شعر از رودکی سمرقندی
سر فرو بردم میان آبخور از فرنج منش خشم آمد مگر
خور به شادی روزگار نوبهار می گسار اندر تکوک شاهوار
آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت دزدانند و آمد پای پش آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرزنگش به دست اندر نهاد شوی بگشاد
داشتی آن تاجر دولت شعار صد قطار سار اندر زیر بار
مرد مزدور اندر آغازید کار پیش او دوستان همی زد بی کیار