شمارهٔ ۱۷ - ایضاً له
ابوالفرج رونیگر بخت را وجاهت و اقبال رانداست
از خدمت محمد بهروز احمد است
بحری که میغ رزق به جودش مطیر گشت
صدری که سطح ملک برایش محمد است
آزاده ای که در خور صدر است و بالش است
فرزانه که لایق گاه است و مسند است
هر فضله ز عزمش رخشی است بادپای
هر وصله ز حزمش درعی مزرد است
با بذل طبع مکرم او آفتاب دون
با ذکر سیر مسرع او ماه مقعد است
گرد سرای مصلح طوف رعایتش
چون گرد جوف کوه بنای مشید است
پیش هوای مفسد سد کفایتش
چون پیش چشم افعی میل زمرد است
شمشیرهای ظلم شیاطین روزگار
یک یک ز بیم ذره عدلش مغمد است
گر در کمین حادثه شیری است منزوی ست
ور در فرات فتنه نهنگی است ملحد است
نفسی است نفس همت او مرقدش بلند
کز آسمان کواکب علویش مرقد است
