بخش ۱ - سرآغاز
خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار ا
۲۵ شعر از سعدی شیرازی
خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار ا
یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از ز
شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم به سر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان
طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دل های ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمی خواستم تندرستی خویش