حکایت شمارهٔ ۱
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نز
۹ شعر از سعدی شیرازی
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نز
پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیر
مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا رو
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نش
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خا
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خرد
توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور صاحبدلی بشنید و گ
پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیرزنانم عیشی نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد
شنیده ام که در این روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خوبروی گوهرنام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اول عص