شمارهٔ ۱۴۲
دل منه بر جهان که دور بقا می رود همچو سیل سر در زیر پیر دیگر جوان نخواهد شد پیریش نیز هم نماند دیر
۲۲۸ شعر از سعدی شیرازی
دل منه بر جهان که دور بقا می رود همچو سیل سر در زیر پیر دیگر جوان نخواهد شد پیریش نیز هم نماند دیر
جزای نیک و بد خلق با خدای انداز که دست ظلم نماند چنین که هست دراز تو راستی کن و با گردش زمانه بساز که مکر هم به خداوند مکر گردد باز
گروهی از سر بی مغز بیخبر گویند بریده به سر بدگوی تا نگوید راز من این ندانم دانم تأمل اولیتر که تره نیست که چون برکنی بروید باز
هر چه می کرد با ضعیفان دزد شحنه با دزد باز کرد امروز ملخ آمد که بوستان بخورد بوستانبان ملخ بخورد امروز
پدر که جان عزیزش به لب رسید چه گفت یکی نصیحت من گوش دار جان عزیز به دوست گرچه عزیزست راز دل مگشای که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز