ترجیع بند در مرثیهٔ سعد بن ابوبکر
غریبان را دل از بهر تو خونست دل خویشان نمی دانم که چونست عنان گریه چون شاید گرفتن که از دست شکیبایی برونست مگر شاهنشه اندر قلب لشکر نمی آید که رایت سرنگونست دگر سبزی نروید بر لب جو
۷ شعر از سعدی شیرازی
غریبان را دل از بهر تو خونست دل خویشان نمی دانم که چونست عنان گریه چون شاید گرفتن که از دست شکیبایی برونست مگر شاهنشه اندر قلب لشکر نمی آید که رایت سرنگونست دگر سبزی نروید بر لب جو
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین ای محمد گر قیامت می برآری سر ز خاک سر برآور وین قیامت در میان خلق بین نازنینان حرم را خون خلق بی دریغ ز آستان ب
دل شکسته که مرهم نهد دگربارش یتیم خسته که از پای برکند خارش خدنگ درد فراق اندرون سینه خلق چنان نشست که در جان نشست سوفارش چو مرغ کشته قلم سر بریده می گردد چنانکه خون سیه می رود ز م
به اتفاق دگر دل به کس نباید داد ز خستگی که درین نوبت اتفاق افتاد چو ماه دولت بوبکر سعد آفل شد طلوع اختر سعدش هنوز جان می داد امید امن و سلامت به گوش دل می گفت بقای سعد ابوبکر سعد ز
به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش که تندباد اجل بی دریغ برکندش به دوستی جهان بر که اعتماد کند که شوخ دیده نظر با کسیست هر چندش به لطف خویش خدایا روان او خوش دار بدان حیات بکن زین حیات
دردی به دل رسید که آرام جان برفت وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت شاید که چشم چشمه بگرید به های های بر بوستان که سرو بلند از میان برفت بالا تمام کرده درخت بلند ناز ناگه به حس
وجود عاریتی دل درو نشاید بست همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست اگر جواهر ارواح در کشاکش نزع همی به عالم علوی رود ز عالم پست بر آب دیده مهجور هم ملامت نیست که شوق می بستاند عنان عق