شمارهٔ ۱
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینا
۳۱ شعر از سعدی شیرازی
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینا
بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد وز سعادت به سرم سرو روان باز آمد پیر بودم به وصال رخ خوبش همه روز باز پیرانه سرم بخت جوان باز آمد دوست باز آمد و دشمن برمید از پیشم شکر نعمت که ب
رفت آن کم بر تو آبی بود یا سلام مرا جوابی بود از سر ناز وز سر خوبی هر دمی با منت عتابی بود وعده های خوشم همی دادی گویی آن وعده ها سرابی بود روزگار وصال چون بگذشت گویی آن روزگار خوا
یاد دارم که روزگاری بود که مرا پیش غمگساری بود با لب یار و در بر دلدار هر زمانیم کار و باری بود جام عیش مرا نه دردی بود گل وصل مرا نه خاری بود ز اهوی شیرگیر روبه باز دل بیچاره را ش
خسرو من چون به بارگاه برآید نعره و فریاد از سپاه برآید عاشق صادق ز خان و مان بگریزد مرد توانگر ز مال و جاه برآید بر سر کویش نظاره کن که هزاران یوسف مصری ز قعر چاه برآید صبح چنان صا