شمارهٔ ۱
شخصی از فقیهی سؤال کرد که مرا آفتابه ای هست شکسته چون از ریدن فارغ می شوم آفتابه تهی می گردد گفت اول استنجا کن بعد از آن قضای حاجت
۷ شعر از سعدی شیرازی
شخصی از فقیهی سؤال کرد که مرا آفتابه ای هست شکسته چون از ریدن فارغ می شوم آفتابه تهی می گردد گفت اول استنجا کن بعد از آن قضای حاجت
گفت هر کس امشب دو رکعت نماز بگذارد او را حوری دهند که بالای او از مشرق به مغرب باشد کسی گفت من این نماز نکنم و این حوری را نمی خواهم گفتند چرا گفت زیرا که اگر سرش در کنار من باشد و
شخصی با شیر جنگ می کرد شیر نعره می زد و تیز می داد و دم می جنبانید پرسیدند چرا نعره می زنی گفت تا آدمی بترسد گفتند چرا تیز می دهی گفت من می ترسم گفتند دنباله چرا می جنبانی گفت میان
مسخره ای را طفلی به وجود آمد به دکان عصاری رفت تا روغن و شیره بخرد عصار زر بستد و بول در ظرفش کرد و بداد مسخره را چون طفل به خانه رفت و آن چنان دید هیچ نگفت بعد از مدتی عصار را دید
شخصی نشسته بود و کیرش پیدا بود پسر گفت بابا این چیست گفت پای بابای توست گفت این پای را کفش کجاست گفت مادرت کهنه طرطوسی دارد که گاه گاه به این پای می کشم
وقتی شخصی را کیر پیدا شد سیاه بود پسرش پرسید که چرا چنین سیاه است گفت از بس که در کس مادرت نهاده ام روز دگر دست به ریش فرود آورد که ریشم سفید شده پسرش گفت این را نیز در کس مادرم نه
فقیری در مستحم تیز بلند می داد طبلی به پسرکی داد که چون من به مستحم روم تو طبل بزن تا آواز تیز من نیاید پس هرگاه که آواز تیز بلندتر بودی پسرک را بزدی که طبل را چنان زن که آواز تیز