بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست
سعدی شیرازیز دریای عمان برآمد کسی
سفر کرده هامون و دریا بسی
عرب دیده و ترک و تاجیک و روم
ز هر جنس در نفس پاکش علوم
جهان گشته و دانش اندوخته
سفر کرده و صحبت آموخته
به هیکل قوی چون تناور درخت
ولیکن فرو مانده بی برگ سخت
دو صد رقعه بالای هم دوخته
ز حراق و او در میان سوخته
به شهری در آمد ز دریا کنار
بزرگی در آن ناحیت شهریار
که طبعی نکونامی اندیش داشت
سر عجز در پای درویش داشت
بشستند خدمتگزاران شاه
سر و تن به حمامش از گرد راه
بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست - سعدی شیرازی | ناهیدنیایش کنان دست بر بر نهاد
که بختت جوان باد و دولت رهی
ملک را همین ملک پیرایه بس
سخن گفت و دامان گوهر فشاند
به نطقی که شه آستین برفشاند
به نزد خودش خواند و اکرام کرد
زرش داد و گوهر به شکر قدوم
بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم
بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت
به قربت ز دیگر کسان بر گذشت
ملک با دل خویش با گفت و گو
برد بر دل از جور غم بارها
چو قاضی به فکرت نویسد سجل
نظر کن چو سوفار داری به شست
نه آنگه که پرتاب کردی ز دست
چو یوسف کسی در صلاح و تمیز
به یک سال باید که گردد عزیز
ز هر نوع اخلاق او کشف کرد
خردمند و پاکیزه دین بود مرد
نکو سیرتش دید و روشن قیاس
سخن سنج و مقدار مردم شناس
به رای از بزرگان مهش دید و بیش
چنان حکمت و معرفت کار بست
که از امر و نهیش درونی نخست
که حرفی بدش بر نیامد ز دست
حسودی که یک جو خیانت ندید
به کارش نیامد چو گندم تپید
ندید آن خردمند را رخنه ای
که در وی تواند زدن طعنه ای
امین و بد اندیش طشتند و مور
نشاید در او رخنه کردن به زور
ملک را دو خورشید طلعت غلام
به سر بر کمر بسته بودی مدام
دو پاکیزه پیکر چو حور و پری
چو خورشید و ماه از سدیگر بری
دو صورت که گفتی یکی نیست بیش
نموده در آیینه همتای خویش
گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن
چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست
به طبعش هواخواه گشتند و دوست
نه میلی چو کوتاه بینان به شر
که در روی ایشان نظر داشتی
چو خواهی که قدرت بماند بلند
دل ای خواجه در ساده رویان مبند
وگر خود نباشد غرض در میان
حذر کن که دارد به هیبت زیان
وزیر اندر این شمه ای راه برد
به خبث این حکایت بر شاه برد
که این را ندانم چه خوانند و کیست
نخواهد به سامان در این ملک زیست
که پرورده ملک و دولت نیند
شنیدم که با بندگانش سر است
خیانت پسند است و شهوت پرست
که بد نامی آرد در ایوان شاه
به پندار نتوان سخن گفت زود
نگفتم تو را تا یقینم نبود
ز فرمانبرانم کسی گوش داشت
که آغوش را اندر آغوش داشت
من این گفتم اکنون ملک راست رای
چو من آزمودم تو نیز آزمای
به ناخوب تر صورتی شرح داد
که بد مرد را نیکروزی مباد
بداندیش بر خرده چون دست یافت
ملک را چنان گرم کرد این خبر
که جوشش برآمد چو مرجل به سر
غضب دست در خون درویش داشت
ولیکن سکون دست در پیش داشت
که پرورده کشتن نه مردی بود
چو تیر تو دارد به تیرش مزن
چو خواهی به بیداد خون خوردنش
به گفتار دشمن گزندش مخواه
ملک در دل این راز پوشیده داشت
که قول حکیمان نیوشیده داشت
دل است ای خردمند زندان راز
چو گفتی نیاید به زنجیر باز
نظر کرد پوشیده در کار مرد
که ناگه نظر زی یکی بنده کرد
پری چهره در زیر لب خنده کرد
دو کس را که با هم بود جان و هوش
حکایت کنانند و ایشان خموش
چو دیده به دیدار کردی دلیر
نگردی چو مستسقی از دجله سیر
ز سودا بر او خشمگین خواست شد
هم از حسن تدبیر و رای تمام
به آهستگی گفتش ای نیک نام
چنین مرتفع پایه جای تو نیست
گناه از من آمد خطای تو نیست
مرا چون بود دامن از جرم پاک
به خاطر درم هرگز این ظن نرفت
ندانم که گفت آنچه بر من نرفت
بگویند خصمان به روی اندرت
تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن
کز او هر چه آید نیاید شگفت
حسودی که بیند به جای خودم
چو سلطان فضیلت نهد بر ویم
مرا تا قیامت نگیرد به دوست
چو بیند که در عز من ذل اوست
اگر گوش با بنده داری نخست
ندانم کجا دیده ام در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر به دیدن چو حور
چو خورشیدش از چهره می تافت نور
فرا رفت و گفت ای عجب این تویی
تو کاین روی داری به حسن قمر
چرا نقش بندت در ایوان شاه
دژم روی کرده ست و زشت و تباه
شنید این سخن بخت برگشته دیو
به زاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیکبخت این نه شکل من است
مرا همچنین نام نیک است لیک
وزیری که جاه من آبش بریخت
به فرسنگ باید ز مکرش گریخت
اگر محتسب گردد آن را غم است
که سنگ ترازوی بارش کم است
چو حرفم برآید درست از قلم
مرا از همه حرف گیران چه غم
ملک در سخن گفتنش خیره ماند
که مجرم به زرق و زبان آوری
ز خصمت همانا که نشنیده ام
نه آخر به چشم خودم دیده ام
کز این زمره خلق در بارگاه
نمی باشدت جز در اینان نگاه
حق است این سخن حق نشاید نهفت
در این نکته ای هست اگر بشنوی
که حکمت روان باد و دولت قوی
به حسرت کند در توانگر نگاه
به لهو و لعب زندگانی برفت
که سرمایه داران حسنند و زیب
مرا همچنین چهره گلفام بود
بلورینم از خوبی اندام بود
در این غایتم رشت باید کفن
که مویم چو پنبه ست و دوکم بدن
قبا در بر از نازکی تنگ بود
دو رشته درم در دهن داشت جای
چو دیواری از خشت سیمین به پای
در اینان به حسرت چرا ننگرم
برفت از من آن روزهای عزیز
به پایان رسد ناگه این روز نیز
چو دانشور این در معنی بسفت
بگفت این کز این به محال است گفت
در ارکان دولت نگه کرد شاه
کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه
کسی را نظر سوی شاهد رواست
که داند بدین شاهدی عذر خواست
به عقل ار نه آهستگی کردمی
به تندی سبک دست بردن به تیغ
به دندان برد پشت دست دریغ
که گر کار بندی پشیمان شوی
نکونام را جاه و تشریف و مال
به عدل و کرم سالها ملک راند
برفت و نکونامی از وی بماند
چنین پادشاهان که دین پرورند
به بازوی دین گوی دولت برند
از آنان نبینم در این عهد کس
وگر هست بوبکر سعد است و بس
که افکنده ای سایه یک ساله راه
گر اقبال خواهی در این سایه آی
خدایا به رحمت نظر کرده ای
که این سایه بر خلق گسترده ای
دعا گوی این دولتم بنده وار
خدایا تو این سایه پاینده دار
صواب است پیش از کشش بند کرد
که نتوان سر کشته پیوند کرد
خداوند فرمان و رای و شکوه
نگویم چو جنگ آوری پای دار
چو خشم آیدت عقل بر جای دار
تحمل کند هر که را عقل هست
نه عقلی که خشمش کند زیردست
چو لشکر برون تاخت خشم از کمین
نه انصاف ماند نه تقوی نه دین
که از وی گریزند چندین ملک