بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی
سعدی شیرازیندانم که گفت این حکایت به من
که بوده ست فرماندهی در یمن
ز نام آور ان گوی دولت ربود
که در گنج بخشی نظیر ش نبود
توان گفت او را سحاب کرم
که دستش چو باران فشاندی درم
کسی نام حاتم نبردی برش
که سودا نرفتی از او بر سرش
که چند از مقالات آن بادسنج
که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج
شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت
چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت
در ذکر حاتم کسی باز کرد
دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد
حسد مرد را بر سر کینه داشت
یکی را به خون خوردنش بر گماشت
